بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز یازدهم
ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، دنیا

امروز با داداشی و آقا بیژن رفتیم فرودگاه که چمدان های باقی مانده را تحویل بار بدهیم. صبح، هوا 9 درجه زیر صفر بود. برف سنگینی در بوفالو باریده بود که حاصلش برای ما باد سرد و هوای یخ زده بود. دیشب داداشی شک داشت که آیا می شود هفت چمدان را در ماشین جا داد، تازه آقا بیژن هم قرار بود با ما بیاید. من می دانستم کاری که یک جوری مربوط به مریم گلی باشد حتما انجام می شود. هر دو زودتر آمدیم خانه تا وسایل را سوار کنیم و البته همه چمدان ها جا شدند.

آقا بیژن سی سال پیش آمده کانادا. تنهای تنها زندگی می کند. شصت و چند ساله است، بچه گیلان. قبل از انقلاب در آمریکا دانشجو بوده فوق لیسانس اش را  می گیرد و بر می‌گردد که تدریس کند. تعریف می‌کرد زمان دانشجویی پول نداشته در فروشگاهی شاگردی می‌کرده. استادکارش آدم ایتالیایی مهربان اما زودجوشی بوده که هر وقت از دست بیژن عصبانی می‌شده به ایتالیایی فحش می‌داده. آقا بیژن می گفت من هم به فارسی به او فحش می‌دادم! چند سالی در ایران می‌ماند اما مشکلاتی برایش ایجاد می‌کنند که بر می‌گردد. سالهاست دفتری دارد برای حمل و نقل بین المللی بار.

به خاطر تحریم ها نمی‌توانستیم وسایل زندگی را با کشتی بفرستیم ایران. بیشتر وسایل مان را همین جا رد کردیم. کتاب هایمان ماندند با لباس ها و اسباب بازی های مریم و خرده ریزها. همسر گرامی از راه دور آقا بیژن را پیدا کرد. وقتی به او زنگ زدم، گفت اگر خودش با ما بیاید فرودگاه به نفع ماست چون چند سال آنجا کار کرده و همه او را می‌شناسند. راست می‌گفت. کار ما را سریع انجام داد و چند کیلو هم به ما تخفیف داد. در طول راه هم از هر دری گپ زدیم. آدم محترمی بود اما تنها بود.

برای ناهار رسیدم شرکت. ساعت یک جلسه داشتیم، جلسه ی نقشه راه که محصولات آینده شرکت را بحث می کنیم. مدیر شرکت گفته بود احمد را هم به جلسه دعوت کنم تا راه و چاه را یاد بگیرد. احمد در گروه من کار می‌کند. بعد از جلسه رفتیم بیرون قهوه خوردیم. عکس ابوالهول روی میز بود. یاد کشورش افتاد. این را بگویم که نصف مصریها یا اسم خودشان احمد است یا اسم پدرشان. شاکی بود که چرا من دارم می روم. می گفت حداقل تا فوریه بمان تا پسرت در کانادا به دنیا بیاید و من هم بر کارها مسلط بشوم. برایش از زندگی گفتم، از کوتاهی عمر، از شیرینی های زندگی در غرب و قصه آن آدمی که فیل دنبالش کرده بود، پرید داخل چاهی که چهار مار در آن بود دستش را گرفت به دو شاخه که دو موش سیاه و سپید مشغول جویدن آن بودند. همان وقت دید کندوی عسلی آنحاست و مشغول لیسیدن عسل شد. فیل از بالا، مارها از پایین، موش ها که نماد روز و شب اند مشغول جویدن عمر.

  پسر خوبی است نگران اش هستم.