بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا
ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: سنایی

 سخت گیری می کنم در انتشار نوشته های اخیر. شاید چند ماه بعد این سه نوشته نامرئی را آشکار کنم. روزهای پر هیجانی را می گذرانم.

چند وقتی است که با این قصیده سنایی سرخوشم:

...

چو علمت هست خدمت کن چو دانایان که زشت آید

گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا1

ترا تیغی به کف دادند تا غزوی کنی با خود

تو چون از وی سپر سازی نمانی زنده در هیجا2

ترا بس ناخوش است آواز لیکن اندرین گنبد

خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا3

ولیک آن گه خجل گردی که استادی ترا گوید

که با داوود پیغمبر رسیلی کن در این صحرا4

تو چون موری و این راهست همچون موی بت رویان

مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا5

چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب

چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا

از این مشتی ریاست جوی رعنا هیچ نگشاید

مسلمانی ز سلمان جوی و درد دین ز بودردا6

گرت نزهت همی باید به صحرای قناعت شو

که آنجا باغ در باغ است و خوان در خوان و وا در وا7

 

به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم

بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا8

1- بطحاء: سرزمین مکه
2- هیجا: جنگ
3- صدا یعنی پژواک. زیر گنبد آواز می خوانی خیال می کنی صدایت قشنگ است
4- رسیل: هم آواز
5- عمیا: کوری
6- بودردا یکی از صحابه رسول خدا کع بین او و سلمان عقد برادری بود.
7-خوان: سفره.  وا: نوعی طعام
8- استسقا: طلب آب، بیماری ای که هرچه آب می خوری سیراب نمی شوی