بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شرق تا غرب
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم
این روزها در تنهایی و غربت٬ غزل باوفاترین همدمی است که من دارم. هر چند روز سراغی از من می‌گیرد. یکشنبه همین هفته٬ عجیب بیقرار بودم. راهم را کج کردم بجای دانشگاه٬ رفتم در پارک قدم زدم. باد می‌وزید و برگهای هزار رنگ را با موسیقی جادویی خود می‌رقصاند. وقتی به خودم آمدم شاید بیش از دو ساعت بود که در پارک بودم. روی لبهایم عطر زمزمه‌ای ناتمام بود٬ دهانم طعم شیرینی داشت! بالاخره دیشب ساعت ۲ یا ۳ نیمه شب بود که پیدایش شد. دلم می‌خواهد بارها و بارها این غزل را بخوانم. دو ساعت است که در اتاقم هستم و هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. کاش اینجا کسی بود که این غزل را برایش زمزمه کنم. کاش!

دل پاییزی من! گرمی بارانت کو؟
ای غریب ازلی! حلقه‌ی یارانت کو؟
آب و جارو زده‌ای کوچه‌ی تنهایی را
خبری داری از این قافله؟ مهمانت کو؟
شرق تا غرب به دنبال کسی می‌ گردم
که به این خسته بگوید در زندانت کو؟
باختم هرچه در این دایره گرد آوردم
عشق فرمود: خریدار منم جانت کو؟
هرچه زنجیر... نشان دادم و گفتم اینم!
گفت مستانه و پرواز کنان: آنت کو؟
من همینم شبحی سرد٬ سرابی دلگیر
تو اگر ماه منی زلف پریشانت کو؟

دل شوریده سپندی است که بر آتش توست
ای مسیحای دل سوخته ! درمانت کو؟

کانادا - ۴ نوامبر ۲۰۰۴