بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نامه ای به مسافر کوچولو (۲)
ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: پدرانه

شاخه گل خوشبوی من، مریم


این دومین نامه ایست که برای تو می نویسم. مدتهاست که دارم این نوشته را در ذهنم پرورش می‌دهم برای سال ها بعد که شنبه روزی یا جمعه‌ای بنشینی و گیسو بگشایی و این نامه را بخوانی.

اولین خطوط این نامه را روزی نوشتم که مبل خانه را فروختیم. تو که فهمیده بودی خبری در راه است، روی آخرین تکه سوفا نشسته بودی و تکان نمی‌خوردی. آن آقایی که یک لنگه جورابش سیاه بود و یکی سفید مبهوت به تو نگاه می‌کرد ... تا مدتی هم نگران بودی که نکند آقاهه دوباره بیاید و تختت را ببرد... ما رهسپار سرزمین مادری‌ات بودیم و باید از همه این تعلقات رها می‌شدیم. دست به قماری زده بودیم که مایه آن دار و ندار ما بود.

تو البته در خاک دیگری به دنیا آمده‌ای و دو سال در آن آب و هوا بزرگ شده بودی. خاطره های تو در آن محیط شکل گرفته بود و با اجزای آن آشنا بودی. حالا ما می‌خواستیم به یک باره تو را از همه داشته هایت جدا کنیم. تصمیم سختی بود و سرنوشت تو دغدغه بزرگ من. بسیار فکر کردم در خلوت خودم. دیدم ریشه های تو -دخترم- در آب و خاک دیگری است. هر کجای دنیا هم بروی تا به این زبان شیرین تکلم می کنی ایران خاک تو و خانه توست. مادربزرگ ها و پدربزرگ های تو آنجا هستند، دریای ما آنجاست، به قول پدرت:

دریا صدایم کرد ساحل ول نمی‌کرد

ساحل مرا از ریشه ام غافل نمی‌کرد

من خانه‌ام آنجاست در آبی‌ترین آب

ای کاش صیاد آب ها را گل نمی‌کرد ...

بله، سرزمین مادری‌ات درگیر مشکلاتی است. گمان کن که -زبانم لال- مادرت مریض باشد آیا تو مادرت را به حال خودش رها می‌کنی؟ قصد من از بازگشت، ساختن است اگر بتوانم فرهنگ‌ی، اگر نتوانم صنعت‌ی، اگر نشد انسان‌ی ...

انسان در سختی هاست که ساخته می‌شود. من همه تلاشم را می‌کنم که تو زندگی آرامی داشته باشی اما تو هم باید آماده باشی برای مشکلاتی که اصلاح آنها در توان و زمان من نیست.  می‌خواهم قدمی بردارم به اندازه خودم اما در سرزمین ما، در شهر بی قانون، آدم هایی هستند که جز سنگ انداختن کاری بلد نیستند. تو شادی بزرگ منی و باید یار و همراه پدر باشی، تا شب های تاریک خستگی را با شیرین زبانی هایت روشن کنی.

دیشب خیلی دلتنگ بودم. مادرت مدام عکس های تو را می‌فرستاد. عکسهای تو را با پدربزرگت،  با مادرم. بازتاب  شادی را در برق نگاهت، در چال گونه هایت، دیدم و دلم باز شد.. این یک ماهه که از تو دورم خوب فهمیدم که چقدر دوستت دارم که چقدر دوست دارمتان. تا صد روز دیگر تو خواهر می شوی و من باید کم کم برای برادرت هم نامه ای بنویسم!

فدای لبخندت