بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

برای عابران ناشناس
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 از خصوصیات فرهنگ ایرانی یکی این است که آدمها مستعار و در پرده هستند. بهترین مثال هم همشهری شیرین سخن خودمان است که جایی آن بالاها دارد به ریش من و شما می‌خندد: حافظم در مجلسی، دردی کشم در محفلی. ادبیات ما هم پر است از کنایه و مجاز و استعاره. این موضوع بیش از آنکه به خصوصیات فردی آدم ها بر گردد ناشی از شرایط متغیر اجتماعی ماست. آهنگ تغییر و تحول و انقلاب در جامعه ما بسیار سریع است، تقریبا هر هشت سال ...  

در این سفر، خواسته و ناخواسته چندتا از خواننده های وبلاگ را دیدم، بعضی ها را که خواننده دایمی هستند اما رد پایی از خودشان باقی نمی‌گذارند.  

با گذر زمان نوعی پیوند میان من نویسنده و توی خواننده شکل می‌گیرد. تا وقتی که تو ردی از خودت نگذاری این پیوند یک طرفه می‌ماند. من در خیال تو رشد می‌کنم و با قضاوت های منفی و مثبت تو شکل می‌گیرم بی اینکه تامل کنی که این صفحات، گرچه آینه عمر من اند، تنها ورقی از این کتاب پر حاشیه اند.

من، نه فرشته ام نه شیطان. دنیایی دارم درون خودم شبیه دریاهایی که می‌گویند در زیر زمین جاریست+، دنیایی که به ابتذال سخن سر فرو نمی آورد و تنها نوشتن و سرودن دریچه ای به روی آن وا می‌کند. به همین دلیل شاید اگر روزی مرا ببینی ناامید بشوی، چراکه ارتباط حقیقی آدمها بر مبنای کلام شکل می‌گیرد و بر خلاف تصور تو من سخنگوی خوبی نیستم.

خو کرده ام به اینکه آدمهای اطرافم مرا نمی‌شناسند و بیهوده برای اثبات خودم تلاشی نمی‌کنم. من در این جای همین صورت بی جانم و بس و دلخوشم به خیال آن عابر ناشناس که وقتی از این کوچه رد می‌شود عطر یاس در فضای مجازی می‌پیچد. عابری که تکه ای از وجودش عاشق است. عابری که شبهای بیقراری، همدیگر را پیدا می‌کنیم و فارغ از حجاب جنس و سال، سر بر شانه هم می‌گذاریم و گریه می‌کنیم. مثل عابری که برادر جوانش را از دست می‌دهد و من هنوز که یاد علیرضایش می‌افتم چشمانم نمناک می‌شوند و نمی‌دانم اشکم را کجای این کافه شلوغ پنهان کنم.

پی نوشت:

+البته این فکرها اضغاث احلام است، توهم است.