بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ماشینت پرایده یا پژو؟
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ایران

دلم می‌خواست آخر هفته بروم پاییز گردی. پاییز هزار رنگ فقط تا دو هفته دیگر مهمان ماست اما هوا یک دفعه سقوط کرد به صفر. من هم البته، خوشی کردن بی مریم و مادرش از یادم رفته. مریم اول فکر می‌کرد من رفته‌ام به ممفیس. آن سفر تنها وقتی بود که من مدتی بی او بودم. حالا در بازیهایش سوار هواپیما می‌شود که بیاید کانادا و بابایی را برگرداند.

یک روز داشت می‌گفت: من راننده هواپیما و ماشین و اتوبوس هستم. مامانی هم راننده کشتی و قایق و هلی کوپتره. بعد رو کرد به من و گفت: بابایی تو راننده چی هستی؟ گفتم راننده گوسفند چون تنها چیزی است که باقی مانده!

یکی از انگیزه های مریم برای سفر به ایران دیدن پراید سفید پدربزرگ بود. خیلی زود فرق پراید و پژو را یاد گرفت. وقتی یکی از قوم و خویش ها را برای بار اول می‌دید از او می‌پرسید ماشینت پرایده یا پژو؟ و اگر می‌گفت: پژو، می‌پرسید 206 یا 405 و اگر می‌گفت 206، می‌پرسید صندوق دار یا بی صندوق؟ بعد تصمیم می‌گرفت که به خانه آنها برود یا نه!

بعد یکهو به شخصیتی به اسم محمدرضا علاقه مند شد و در داستانها و بازیهایش نام او را در صدر همه ذکر می‌کرد. طوری که وقتی می‌خواستیم برویم خانه برادرم برای اینکه غریبی نکند، فی المجلس اسم پسر برادرم را گذاشتیم محمدرضا. دیگر هیچ کسی را جز محمدرضا تحویل نمی‌گرفت و یک لحظه از او جدا نمی‌شد!

روزهای آخر تابستان بچه های کوچک فامیل در خانه مادرجان مریم جمع می‌شدند. البته کوچک ترین شان 6 ساله بود. روز اول که مریم را بردیم، بچه ها استقبال باشکوهی از او کردند و مثل شاهزاده ها دو نفر دستش را گرفتند و بردند تو. مریم که خانه‌ی در از حیاط ندیده بود کفشش را همان جا پشت در، در آورد. بعد همه رفتند که با پشتی ها خانه بسارند و خراب کنند. دفعه بعد که رفتیم تا بچه ها را دید گفت: بریم خرابکاری!

دلم قرص است که مریم پیش پدربزرگ و مادربزرگ اش هست. من پدر بزرگ مریم را خیلی دوست دارم، یک دنیا خاطره خوب برایم ساخته. دوست دارم مریم هم هرچه بیشتر پیش آنها باشد.

پریشب سر زدم به همسایه های قدیم. به مناسبت عید غدیر محفل انسی داشتند. حضور در این جمع  با صفای دانشجویی را خیلی دوست دارم، جایی که کلی آدم دور هم می‌نشینند و یک آبگوشت ساده (نسبتا ساده!) می‌خورند بی ریا و تجمل. آدم با آن ها که هست احساس جوانی می‌کند.