بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

باز آمدم چون عید نو ...
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، مادر

باز آمده‌ام به کافه همیشگی.

من حالا ۵ ایستگاه بالاتر زندگی می‌کنم. آنجا هم حتما کافه های رنگارنگ وجود دارد اما مگر من چقدر وقت دارم که بگردم دنبال جای تازه؟ که تک تک کافه ها را امتخان کنم تا از یکی خوشم بیاید؟

اتفاقات خوبی افتاد در این سفر، همه از جنس همان فال مراد (فال آغاز سال) که خواجه فرمود. دلیل اصلی این سفر عمل زانوی مادر -که عمرش دراز باد- بود. زمان خوبی با مادر بودم. صبح ها مادر را می بردم فیزیوتراپی. بیشتر شبهای شیراز هم پیش مادر می‌خوابیدم. گاهی توی لیوان استیل برایش آب می آوردم، یا توی لیوان بلور دسته دار چایی می‌آوردم. چایی را همانطوری که دوست داشت به رنگ عقیق دم می‌کردم در قوری بلوری. فلاسک مزه چای را خراب می‌کند. یک روز صبح هم هر دو یواشکی کله پاچه خوردیم.

خیلی از رفقای خوبم را نتوانستم در این سفر ببینم که امیدوارم بزرگوارانه مرا ببخشند. اما یکی را دیدم که سال ها ندیده بودم. او هم برای عمل زانوی مادرش به شیراز آمده بود! دوستی که از اول راهنمایی کنار دست هم می‌نشستیم.  دوست با صفا، رفیق بی کلک، آدم باهوش که تا یک کلمه می گویی تا آخر جمله را می خواند. با هم رفتیم به دروازه قرآن و باغ جهان نما. در تاریک و روشنای باغ قدم می‌زدیم و از سالهایی که همدیگر را ندیده بودیم می‌گفتیم. از اندیشه ها و دریافت های تازه مان. مثل همان سالهای دبیرستان که ساعت ها قدم می‌زدیم و بحث می کردیم و لذت می‌بردیم، با همان شور و حرارت و امید ... می‌گفت من می‌دانستم که تو نمی‌توانی آنجا بمانی و بر می گردی ... کمتر کسی به خوبی او مرا می شناسد.

در این مجال اندکی که دارم باید زیاد فکر کنم. باید فکر کنم به آینده‌ای که می خواهم بسازم، به آدم هایی که هر کدام سازی می‌زنند، به آدم هایی که هر کدام دردی دارند و و باید مثل طبیبی دلسوز باشی.

عید قربان 93

پی نوشت:

یک دلیل که کمتر می‌نویسم این است که برگشته‌ام به نوشتن در دنیای واقعی، روی کاغذ.