بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

برنگرد! پشیمون می شی!
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، شعر خودم

این جمله را این روزها بارها شنیده ام، از راننده تاکسی تا استاد برجسته دانشگاه شریف:

گیر کرده بودم در ترافیک میدان هفت تیر. ماشینی دربست کردم که مرا نجات بدهد از آن غوغای آهن و دود. راننده از من هم نا آشناتر بود به راههای زمین. بدترین مسیر ممکن را انتخاب کرد و ساعتی از محضرشان فیض بردیم. 25 سال لباس فروش بوده در پاساژ کویتی ها و حالا راننده تاکسی شده بود که ای کاش نشده بود! یک دفعه شروع کرد قصه یکی از آشناهایشان را گفت که در خارج دکترا گرفته بود و به وطن برگشته بود تا خدمت کند و حتی با 3 وزیر یا معاون وزیر ملاقات کرده بود. همه کارش را تحسین کرده بودند، اما آخر کار او را به بهانه ای واهی رد کرده بودند. قصه پشت قصه می گفت ... لبخندی زدم و به ملاقات طولانی ام با آن استاد شریف فکر کردم که از استانفورد دکترا گرفته بود و با چه اصراری می خواست مرا راضی کند که تهران جای تو نیست. آخر ملاقات جمله ای به او گفتم که به فکر فرو رفت. فردا صبح پیامکی فرستاد که روی حمایت صد در صد من حساب کنید ...

حالا در شیرازم، نشسته ام در حیاط خانه پدری روی تختی که ده سال پیرتر شده. یاکریمی (قمری) که بر شاخه های نارنج نشسته آواز می خواند. هر از گاهی هم توله سگ همسایه پارس می کند. من و مادر تنهاییم در این خانه. مریم گلی دیروز اینجا بود، مشغول کشف لذت آب بازی. دو سه بار لباسش را عوض کردم. انگشتش را فرو می کرد در شیر آب تا آب با فشار بزند بیرون. بعد روی گهواره ای خوابید که بیش از نیم قرن عمر دارد گهواره ای که همه بچه ها و نوه های مادر به نوبت در آن خوابیده اند.

مادر یک گونی نشانم داد. پر بود از کتاب ها و جزوه هایی که در دانشگاه اهواز تدریس می کردم. روی یکی از برگه ها چند بیت شعر ناتمام باقی مانده بود:

 

زندگی ات حجمی از نجابت و عشق است

زندگی ام موجی از جسارت و امید

من به همین دلخوشم که چند صباحی

در دل تنگم صدای پای تو پیچید

 

چشم من از جنس پنجره است همیشه

چشم تو از جنس ابرهای بهاری

تشنه یک قطره آب مانده دل من

پنجره را باز کرده ام که بباری