بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آن مرد دانا
ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

کاملا متصور است که همچو منی در همچو شبی که هزار و یک کار نکرده دارد باید بنشیند و وبلاگ به روز کند. این مقاله آخر هم می تواند صبر کند تا یک روز آفتابی که من در ایوان خانه پدری بنشینم و چند پاراگراف باقی مانده را ناز نازان بنویسم:

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو 

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو 

ابر و باد و مه و خورشید و فلک، دست به دست هم دادند تا من یک ماه مرخصی بگیرم از این زندگی یکنواخت و راهی شوم به شهر بی قانون. این چند ماه که چمدان های خسته منتظر بودند از خیلی کارها که دوست دارم دور افتادم. یادم نمی آید یک فیلم کامل دیده باشم یا کتابی را تا آخر خوانده باشم.

آن مرد دانا که مرا می شناخت از کابینه افتاد تا به راه این امید پیچ در پیچ به دنبال لطف او باشم و دگر هیچ ...