بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

حیاط خانه پدری
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

زنگ زدم به مادر. شیراز بود. داشت حیاط و حوض خانه پدری را تمیز می کرد تا وقتی مریم گلی می آید آنجا بازی کند.

با کلامش سفر کردم به کودکی هایم ...

همه تابستان ما در حیاط می گذشت. فواره حوض را تا آخر باز می کردیم و زیر شعاع های آب می دویدیم. آنقدر آب بازی می کردیم که لباس کم می آوردیم. ابتدا خانه ما یک حوض بزرگ سبز داشت با دیواره کاشی. من اگر در آن می رفتم آب از سرم می گذشت. از ترس آن را برداشتند و جایش یک حوض کوچک مرمر گذاشتند. خانه پدر بزرگ در جهرم حوض بزرگی داشت با کاشی های فیروزه ای که عمقش زیاد نبود اما برای ما حکم استخر را داشت در تابستان گرم جهرم. نخل تناوری که در حیاط بود بر حوض سایه می افکند. نخلی که هر وقت به بازی باد با برگهایش نگاه می کردم غرق رویا می شدم. آهنگی داشت مثل صدای موجهای دریا. شب ها که روی پشت بام می خوابیدیم، شاخه های نخل که حالا نزدیک تر شده بودند ترس در دلم می ریختند. حیاط خانه پدر بزرگ نهال یاس داشت و محبوبه شب. شب که با هم از مسجد بر می گشتیم عطر محبوبه ها حیاط را پر کرده بود. بعد از سی سال، حالا هم نفس که می کشم عطر محبوبه ها جاری می شود در سینه‌ام.

حیاط ما گل نداشت. غیر از درخت نارنج و خرمالو که شاخص خانه های شیراز است، درخت توتی داشتیم که هم سن من بود و انگوری که بر نیمی از حیاط سایه افکنده بود. شاخه های مو، سرک می کشیدند به خانه همسایه، همسایه‌ای که بخش پررنگی از خاطرات کودکی من پرورده اوست. چهار و نیم ساله بودم که پدرم کلام خدا را به من آموخت. روش کارش این بود که از آخر قرآن شروع می‌کرد و هر روز یک سوره را به من و خواهرم می آموخت. تجوید و مخارج حروف را هم آهسته آهسته در لابه لای سوره ها به ما یاد می داد. به سوره فیل که رسیدیم پدر به سفر رفت و از همسایه خواست که کلام خدا را با ما تمرین کند. همیشه به شوخی به همسایه می گفتم: شما بزرگترین سوره قرآن را به من آموختید و حق بزرگی بر گردن من دارید. این همسایه ما سالها بود که سن اش در هشتاد و شش سالگی ثابت مانده بودند. می‌گفتند سن واقعی‌اش را نمی گوید که چشم نخورد. اصالتا اهل برازجان بود. غذایش در روز نوزده کله خرما بود و یک کاسه ماست. پسر بزرگش خیاط بود. پسر دیگرش در اداره ثبت کار می کرد. پسر کوچکش معلم دبستان بود. اتاقش پر بود از کتاب و مجله دانستنی ها و دانشمند. من با چه ولعی کتاب ها و مجله هایش را می خواندم. اجازه داشتم به اتاقش بروم و هر کتابی می‌خواهم بردارم. همسایه، پسر دیگری هم داشت که مریض احوال بود. یک کلیه اش را به خواهرش داده بود که عمرش وفا نکرد. هر شب جمعه می رفت سر خاک خواهر. یک خواهر دیگر هم داشت به اسم فاطمه خانم که همدم مادر من بود و دیر ازدواج کرد.

جناب همسایه غیر از قرآن، یک کتاب دیگر را هم فراوان می خواند: کلیات سعدی، و لای صحبتهایش حتما اشاره ای هم می کرد به سعدی علیه‌الرحمه و بیتی از او را هر طور بود وسط حرف هایش جا می‌داد. مثلث سعدی، فردوسی و مولوی این گونه بود که در کودکی من شکل گرفت. 

از خوبی های غربت برای من یکی این بود که مرگ همسایه را به چشم ندیدم. در خیال من او همیشه زنده است. شاید رفته دروازه تا میوه بخرد یا در مغازه علی آقا خیاط نشسته و شعر سعدی می خواند. بالاخره پیدایش می‌شود.