بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ایست!
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رمضان

شب از نیمه گذشته. اولین شبی است در این ماه که به کافه همیشگی می آیم. هیچ وقت اینقدر دیر اینجا نمانده‌ام. باید مقاله‌ای را که مشغول آنم تمام کنم. البته مقاله بهانه بود. امشب بارانی بود و من یاد آن ماجرای باران و شب قدر افتادم. کافه بسیار شلوغ تر از تصور من بود. دلم خلوت می خواست اما کارم خوب پیش رفت. 

آدم عوض می‌شود، تغییر می‌کند، اما هر از گاهی باید بایستد و به خودش نگاه کند، دفترچه خاطراتش را ورق بزند، رویاها و آرزوهایش را مرور کند و الا مسخ می شود با چنان سرعتی که خودش هم نمی فهمد. 

شب قدر برای بعضی فرودگاه است، برای من ایستگاه.