بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

به یاد بابای اریکا که زندانی شده
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ٦ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اریکا هم سن و سال مریم است. قیافه با نمکی دارد مادرش -مشرّف- اهل تاجیکستان است اما قیافه پدرش -الکس- که دانشجوی دانشگاه تورنتو است به روس ها شبیه است با چشمان آبی و موهای بور.  خانواده اریکا در ساختمان ما زندگی می‌کنند. من مدت ها قبل می‌خواستم درباره آنها بنویسم اما فرصت نشد تا که این اتفاق افتاد.

تابستان پارسال، عصرها که مریم را به زمین بازی پایین ساختمان می بردم اریکا و پدرش هم می آمدند. می‌دانستم که مادر اریکا فارسی صحبت نمی‌کند و فکر می کردم پدرش اصلا فارسی بلد نباشد. گاهی به انگلیسی جملات کوتاهی با هم می گفتیم. الکس مریم را خیلی دوست داشت و گلی گلی صدایش می زد. هر وقت هم او را می دید با لهجه خاصی می گفت: اَ سلام. یک روز مریم سوار یک اسباب بازی بود آمد پیش مریم و گفت: مریم داری ماشین سواری می‌کینی؟ دیدم که فارسی اش خیلی هم خوب است. 

دیروز ایمیلی از مدیریت ساختمان آمد که ده روز پیش الکس صدیق‌اف همسایه شما که برای تحقیق آکادمیک به تاجیکستان رفته بود به جرم مصاحبه با سفیر انگلیس دستگیر و زندانی شده. جرم او خیانت و جاسوسی برای دول خارجی است. مجازات این جرم طیق قوانین تاجیکستان تا 20 سال زندان است. الکس سالها برای یونیسف در تاجیکستان و کشورهای دیگر کار می کرده و آدم ناشناخته ای نیست . او به صدها کودک در تاجیکستان و جهان کمک کرده. اما حکومت های سلطه گر از هر حرکتی که احساس کنند پایه های قدرت شان را سست می‌کند می‌هراسند.

دلم برای اریکا می سوزد. برای مادرش، که باید هر شب به اریکا بگوید امشب بخواب پدرت فردا می آید...

اطلاعات بیشتر: http://www.freesodiqov.org/#!take-action-en/ctll