بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

راننده قو
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: پدرانه

باران گرفت و توفان شد. من در پناه کافه ای ماندم و بهانه ای شد تا همه برنامه های امشبم به هم بریزد و با دوستی خوب که شاید چند صباحی بیشتر با هم نباشیم قهوه ای بنوشیم و حرف هایی بزنیم که سالها بود با کسی نگفته بودم. حرف هایی از جنس همان حرف ها که ده سال قبل در دانشگاه اهواز در جلسه خداحافظی برای دانشجوهای خوبم گفته بودم، حرف هایی که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش ...

باران گرفت و توفان شد. دوچرخه ام را با توکل در خیابان ریچموند قفل کردم و با مترو به خانه رفتم. برنامه های امشبم به هم ریخته بود و فرصتی شد تا یک ساعت بیشتر با مریم گلی که هر روز شیرین تر می شود بازی کنم. روزهاست که می خواهم حالات دو سالگی اش را در این صفحات ثبت کنم و فرصت نمی شود تا امشب که باران گرفت و توفان شد.

ماه قبل این روزها سفر رفته بودیم به شمال شرق آمریکا، نیو انگلند. مریم گلی در این سفر ده روزه همراه و هم سفر ما بود و با شیرین زبانی ها و غرولند هایش اوقات ما را رنگی می کرد. سفر ما دو قسمت داشت یک بخش با برنامه ریزی و یک بخش به غیر حساب، از همان نوعی که سعدی فرموده:

 درویش هر کجا که شب آید سرای اوست ...

خودمان را سپرده بودیم به دست جاده که در آغاز فصل بهار لباس سبز روشن به تن کرده بود.  پیچ و تاب راه ما را از دامنه کوه واشینتگن  برد تا میانه دریاچه شامپلاین

چرا اومدی؟

در مسیر رفت، سی دی خوان ماشین کار نمی کرد. من بعد از چهار ساعت رانندگی پیوسته احتیاج به موسیقی داشتم. توی گوشی ام فقط آهنگ چرا رفتی همایون شجریان را داشتم و چند بار آن را گذاشتم. جمله ای هست که همایون بارها با گام های مختلف اجرا می کند: "چرا رفتی؟ چرا؟ من بیقرارم." مریم بعد از چند بار که آهنگ را شنید پرسید: کی رفت؟ کجا رفت؟ بعد از توضیحات مفصل مادرش گفت: چرا رفتی من بیقرارتم! دفعه بعد که این آهنگ را گذاشتم گفت: چرا رفتی؟ چرا اومدی؟

این هدیه شماست!

این جمله ایست که من هر روز از مریم می شنوم. هدیه او ممکن است یک میوه کاج، یک مداد شمعی شکسته یا یک پاکت نامه باشد اما او هدیه دادن و هدیه گرفتن را بسیار دوست دارد.

آقای راننده

شخصیت محبوب او آقای راننده است. اگر بپرسی دوست داری چه کاره شوی؟ همین جواب را خواهی شنید. وقتی پپرسی راننده چی؟ می گوید راننده مترو و اتوبوس و قایق و قو.

داستان سرایی

مریم قصه گویی را بسیار دوست دارد. در قصه هایی که برایش می گوییم عددها، حروف الفبا و برخی آدم های دور و بر ما حضور دارند. مریم حالا خودش هم داستان سرایی می کند و معمولا هم خودش با آقای راننده و عدد 16 همزمان وارد می شوند. چند شب پیش قبل از خواب برایش قصه می گفتم اما او قصد خواب نداشت. قصه را به جایی رساندم که شب می شود و شخصیت های داستان که خسته بودند یکی یکی می خوابند. نفر آخر که خوابید، گل گلی گفت: بعد صبح شد هوا روشن شد رفتند سرسره بازی ...

عدد 6 و حرف B  متعلق به بابایی است. عدد 16 و  حرف G مال گل گلی است. 

دلیلش هم این است که محل کار من در طبقه 6 و خانه ما در طبقه 16 است. 

چهارپایه:

مدتی پیش یک چارپایه خریدیم برای مریم که بتواند روی آن بایستد و دستش را بشوید. احتمالا فکر می کند چارپایه مفیدترین اختراع بشر است. حالا مدام چارپایه اش را با خودش این ور و آن ور می برد و سرک می کشد به کارهای ما و وقتی متعجب نگاهش می کنیم می گوید: می خواین بتون کمک کنم؟

  Tenteen

مادر مریم برایش می گفت که 12 مادر 2 است و 13 مادر 3 و ... مریم گفت مادر Ten 10 کیه؟ خودش جواب داد   Tenteen