بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ایوان نه تو
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، حافظ

از خوبی های روزهای بلند تابستان آن دو ساعت قبل از غروب است اگر آدم قدرش را بداند و وقت داشته باشد که با خودش خلوت کند. برزخی است میان سپیدی روز و سیاهی شب. تیغ آفتاب در غلاف رفته و سایه ها بلند شده اند. نسیم گاه گاهی می وزد و سکوت و آسایش بر همه جا سایه افکنده. خیابان ها خلوت شده اند و پیاده روها نفس می کشند. جان می دهد که روی نیمکتی بنشینی و کتابی دلخواه را ورق بزنی، یا با عزیزی در کافه ای بی سقف چای بنوشی، یا گوش هایت را بسپاری به زیر و بم آهنگی دلنشین در ماهور: 

با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند ...

این تن خاکی باز هوای آسمان کرده، اما دستش خیلی کوتاه است. کاش مثل آن دخترک داستان بودم که دلش می خواست با ماه بازی کند. یک شب به بابایش گفت ماه را برای من به خانه بیاور. پدرش نردبانی بلند بر بالای بلندترین کوه گذاشت و ماه را از آسمان برایش چید.

دنیا پیچیده تر از حوصله من است.

 

من این ایوان نُه تو را نمی دانم! نمی دانم!

من این نقاش جادو را نمی دانم! نمی دانم!

چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری

که این بازار و این کو را نمی‌دانم! نمی‌دانم!

دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد

من این نان و ترازو را نمی دانم! نمی دانم!

 

پی نوشت:

نانبا همان نانوا ست