بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بادکنک ها
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دیروز جشن تولد مریم بود. حس می کنم مریم خیلی عاقل شده اما دیروز زیاد توجیه نبود چه خبر است. شاید چون جشن را خارج از خانه گرفتیم. جشن تولد یک سالگی اش که بود خیلی هیجان داشت و خودش هم دست می زد و تولدت مبارک می خواند. البته اوج داستان دیروز وقتی بود که شمع روی کیک را روشن کردیم که فوت کند.  همه منتظر بودند که خانم فوت کند، اما مریم انگشتش را کرد توی کیک و با حوصله و بی اعتنا به همه شروع کردن به خوردن و لیس زدن انگشتها. یک سوراخ عمیق در کیک به یادگار ماند. 

همسرم و دوستان خوبمان بسیار زحمت کشیدند برای برنامه دیروز. بهانه شیرینی بود که دور هم جمع شویم. آدم تنها نیست با این همه رفیق گل.

حالا خانه کوچک ما پر از بادکنک های رنگی است.