بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سفر در خاطرات
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

سفر به کجاها می کشد مرا؟ نشسته ام در ایستگاه قطار مونترال. من پر از بوی سفرم. از کجا برایت بگویم؟ ناگهان سر از شهری در آوردم که از آن خاطرات خوشی دارم. شهری که در آن کیلومترها قدم زده ام و غزل گفته ام: 

قدم می زنم راه را می شمارم

همین عمر کوتاه را می شمارم ...

از این شهر ، از این ایستگاه قطار، حتی از همین صندلی که روی آن نشسته ام خاطره ها دارم. باران به شدت تمام می بارد. دم غروب هوا کمی باز می شود. خودم را مقابل کلیسای بلند می بینم کلیسای یوسف مقدس. من از این کلیسا، از تماشای غروب بر بلندای پلکان این کلیسا خاطره ها دارم. باید به سرعت از پله ها بالا بروم تا باقیمانده غروب را تماشا کنم. رنگین کمان در آسمان است. گل گلی ذوق می کند می خواهد پله ها را آن همه پله را یکی یکی بالا بیاید. تا به بالکن وسیع کلیسا برسیم خورشید محو شده اما ابرهای سرخ آتشین هنوز رنگ تماشا دارند.

این شهر وقت مرا خوش می کند. حسن اش ملاحتی دارد.