بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آیا بدم؟ آیا ندم؟
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: پدرانه

تازه از ورزش برگشته بودم. همان موقع همسر محترم از خرید برگشتند با یک دست چلوکباب برگ. عارفان می دانند که هیچ چیز خطرناکتر از یک مرد گرسنه نیست خاصه وقتی که بوی کباب در کلبه پیچیده باشد. همسر فرمودند پنج دقیقه صبر کن تا مریم گلی را بخوابانم بعد ناهار می خوریم. پنج دقیقه شد پنجاه دقیقه و من در این فاصله نماز ظهر و عصر و غیره را خواندم  اما خبری از همسر محترم نشد. در عوض صدای مریم گلی می آمد که آواز می خواند:

آیا بدم؟ آیا ندم؟

دیشب که رفته بودیم بستنی بخوریم در طول راه این آواز را برایش می خواندم:

شاه میاد با لشکرش / شاهزاده ها دور و برش / واسه پسر کوچیک ترش

آیا بدم؟  آیا ندم؟

رفتم به اتاق مریم گلی ببینم چه خبر است؟ مامان مریم خوابش برده بود و مریم بیدار بود.

این روزها که کم سخت نمی گذرد حضور مریم موهبتی است.

دختر من یار بابا ست/ شمع شب تار بابا ست...