بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کتابخوانی با غریبه ای کوچک
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

  قسمتی از کتابفروشی نزدیک خانه، مخصوص کودکان است. آن قسمت را به نحوی از کل کتابخانه جدا کرده اند که بچه ها در آن آسوده باشند. خانمی هم روزهای تعطیل آنجا قصه می گوید و کتاب معرفی می کند. مجموعه ای از قطارهای مینیاتوری با ریل های متنوع و پل و تونل و ... هم آنجاست که بچه ها با آن بازی می کنند. چند مبل و میز و صندلی هم گذاشته اند که بزرگترها و کوچکتر دور هم کتاب بخوانند. البته تعداد آنها زیاد نیست و گاهی که شلوغ باشد مردم روی زمین پهن می شوند. این مرام خاکی کانادایی ها را دوست دارم و خودم هم گاهی تمرین می کنم. 

دیروز با مریم رفتیم بیرون که کمی قدم بزنیم. پیاده روی را بسیار دوست دارد و دوست دارد که با گامهای خودش دنیا را کشف کند. مشاهدات مشترک ما در این گشت و گذارها داستان هایی را شکل می دهد که شب قبل از خواب یا هنگام صرف غذا برایش تعریف می کنیم. با هم رفتیم به کافه خل و چل ها که کیک فنجانی بخریم. در طول راه با مریم تمرین کردم که چگونه کیک اش را سفارش بدهد. مریم را بغل کردم تا قدش به پیشخوان برسد. خانم فروشنده از مشاهده چنین مشتری کوچکی تعجب کرد. وقتی کیک را آورد و مریم از او تشکر کرد برق شادی را در چشمان خسته اش دیدم. بنده خدا از صبح تا حالا با صد جور آدم سر و کار داشته. چه بسا بعضی هایشان به خاطر اینکه شکر قهوه اشان اندکی کم یا زیاد شده سر او داد زده باشند. یک تشکر شیرین خستگی را از تن او در می کند. در این سوی عالم به لطفا و متشکرم می گویند کلمات طلایی یا جادویی.

مریم در کافه قرار نگرفت و رفتیم بیرون. برای خانم سیاهپوستی که سر چاراه با هیبتی عظیم روی صندلی بلندی نشسته بود و پشت میکروفون آواز می خواند دست تکان داد و به او سلام کرد. آن خانم هم آوازش را قطع کرد و به مریم جواب داد! در فراز و فرود پله برقی ها سر از کتابفروشی در آوردیم و به قسمت کودکان رفتیم. مریم یکی دو تا کتاب برداشت و رفت به کنجی که دفعه قبلی انجا روی زمین نشستیم. در بغلم نشست تا برایش کتاب بخوانم. رایان خوش لبخند و مادرش هم آنجا بودند اما مریم دوست داشت تنها باشد. هفت هشت تا کتاب برایش خواندم و گفتم که باید برویم. گفت : "هنوز کار دارم". رفت کنار میز قطار و مشغول بازی شد با یکی از قطارها و از من خواست که همراهش بازی کنم. دخترکی چینی هم آنجا بود که با پدرش آمده بود اما پدرش داشت با تلفن حرف می زد و کاری به او نداشت. با اینکه میز قطار بزرگ بود کنار دست ما بازی می کرد و گاهی قطارش را به قطار مریم می زد. مریم که از کارهای دختر خوشش نیامده بود از کنار میز رفت و کتابی برداشت تا برایش بخوانم. من و مریم نشستیم روی زمین. دخترک چینی هم آمد بغل مریم خودش را جا کرد. مریم به او گفت اینجا جای منه! دخترک بلند شد و یک دور کامل زد و در سمت دیگر من نشست. من مانده بودم کتاب را به فارسی بخوانم یا انگلیسی یا چینی؟ به نظر می رسید که دخترک انگلیسی بلد نیست.  من کتاب را ورق می زدم و دختر هر از گاهی به تصاویر کتاب اشاره می کرد و چیزی به چینی می گفت. صدای زیبا و آهسته ای داشت. من هم مثل سوسن تسلیمی در باشو غریبه ای کوچک با او حرف می زدم. پدر دختر هم تمام مدت از روی مبل تکان نخورد و همینطور با تلفن حرف می زد.

دلم برای تنهایی دخترک سوخت ...