بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

قبله اهل دل منم!
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه

می فرماید:

پیشِ نماز بگ‍‍ذرد سرو روان و گویدم: 

قبله اهل دل من‍‍م سهو نماز می‌کنی!

امیدوارم خدا قبول کند این نمازهای مرا در حضور گل گلی! در حالت قیام که هستم، می آید مُهر مرا بر می دارد و به سرعت فرار می کند. (عین همین بلا را خودم بر سر مادرم می آوردم!) من باید رکوعم را طول بدهم و پشت سر هم صلوات مستحب بفرستم تا همسر گرامی مهر را از چنگ گل گلی خارج کند و به دستم بدهد. بعد کنار سجاده کمین می کند. تا سر از سجده اول بر می دارم دوباره مهر را بر می دارد و فرار می کند. من باید استغفرالله بگویم تا همسر گرامی متوجه ماجرا بشوند.

دیدم که این طور نمی شود باید یک مهر زاپاس داشته باشم. گل گلی به تدریج متوجه شد. حالا تا شروع می کنم به نماز، می گردد ببیند مهر دوم کجاست. گاهی هم بین دو سجده می آید راحت در بغلم می نشیند و جناب کرام الکاتبین را مدتی سر کار می گذارد! گاهی هم وقتی سجده می روم روی کمرم سرسره بازی می کند. یک بار هم وقت تشهد، به اصرار می خواست انگور در دهانم بگذارد.

یک روز عینک تازه‌ای خریده بودم. مریم شیشه عینک قبلی را در آورده بود. یک مدل محکم گرفته بودم که اگر مریم با آن بازی کرد جان سالم به در ببرد و ضمنا خیلی هم ظاهر جذابی نداشته باشد. وقتی آمدم خانهف مریم یک طور عجیبی نگاهم می کرد. معلوم بود که از عینک تازه خوشش نیامده. داشتم نماز می خواندم. رفت سر کیفم. جعبه عینک آفتابی ام را در آورد و عینک را از آن بیرون کشید. همین طور که در حال تشهد بودم عینکم را برداشت و عینک آفتابی جایش گذاشت. بعد کلی ذوق کرد و گفت: این بختره (بهتره) !