بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

دکتر گـارفیلد
ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ۳ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه

نوشتن برای من داروست. درمانی است در روزهای خستگی و کلافه گی، روزهای سخت بیماری. هر روز مریضی فرزند یک سال به سن پدر و مادر اضافه می‌کند. 

دکتر مریم گلی آدم جالبی است. فکر می‌کنم اگر اینجا از او ننویسم مشغول الذمه‌اش هستم. از نام مبارک شان گرفته تا ادا و اطوارشان: جناب دکتر گارفیلد که با حفظ سمت استاد دانشگاه تورنتو هم هستند. ظاهرشان بسیار جدی و بد اخلاق است. قد بلند و سابقا بسکتبالیست. در مطب روپوش سفید نمی‌پوشد به جایش یک متر دور گردن‌اش آویزان می کند که هر که نداند خیال می‌کند به خیاطی آمده. ایشان ظاهرا از امت حضرت موسی (ع) هستند. این را روز اولی که به مطب‌اش رفتیم فهمیدم. شرط کردند که اگر قرارمان را بدون اطلاع قبلی لغو کنیم 20 دلار، اگر نامه بخواهیم برای مدرسه 20 دلار، اگر پرونده پزشکی بخواهیم 20 دلار، ... ضمنا یک سری آمپول هم خارج از برنامه رسمی می‌زنند که هر کدام 180 دلار می‌شود. این کارها باعث شد که بنده ملقب کنم ایشان را به لقب گارفیلد آمپول زن! وقتی مریم چند ماهه بود شعری هم برایش ساختم که مریم با شنیدن‌اش حسابی قهقه می زد:

ای گـــارفیـــلد آمپول زن       آمپول به بچم نزن

استقبال شدید مریم گلی از این اثر فاخر و سروده حکمت آمیز باعث شد که آن را به عربی هم ترجمه کنم: 

یا گـــارفیـــلد الآمپولی       لا تمپل بالتوپولی

ایشان سه اتاق برای ویزیت موازی بیماران دارد. همیشه مطب پر از دانشجوها و رزیدنت هاست. جلوی بیماران از آن ها سوال می‌پرسد و اگر بلد نباشند خفّت شان می‌دهد که یادشان بماند. معمولا امور دم دستی مثل آمپول زدن را به آنها می سپارد. اما تجربه ما نشان می‌دهد که خودش بهترین آمپول زن است (منبع: شعر فوق). الان دکتر رفتن برای مریم گلی یک سرگرمی است یعنی ترس و لرزی ندارد. یک مشت چسب زخم با نقش گربه دارد که تا مریم دو تا از آنها را نگیرد نمی‌گذارد به او دست بزند. معاینه که تمام می شود با لهجه عربی می گوید: خلاص!

فلسفه کاری پروفسور گارفیلد این است که پدر و مادر باید شجاع و صبور باشند و اجازه بدهند بدن کودک به صورت طبیعی با بیماری بجنگد تا مقاوم بشود. به همین دلیل به ندرت دارو تجویز می‌کند. آنتی بیوتیک که محال است. یک بار مریم خیلی حالش بد بود مادرش  او را برد پیش گارفیلد و گفت که مریم دیشب تا صبح نخوابید. گفت: خوب بچه من هم دیشب تا صبح نخوابید. گفت امروز هم اصلا غذا نخورد. گفت :خوب، بچه من هم غذا نخورد. شما خودت اگر مریض باشی غذا می خوری؟ بعد مریم را معاینه کرده بود و همسرم هم راضی شده بود که اتفاق خاصی نیفتاده. موقع رفتن به همسرم گفته بود البته فرزند من 26 سال دارد! ما سراسیمه سراغش می رویم و خندان بر می‌گردیم.

سه روز گذشته، مریم تب داشت. پیشانی اش داغ بود و لپ هایش قرمز شده بود. شب ها از خواب می پرید. ناله می‌کرد و پشت سر هم می گفت: حالا چیکار کنیم؟ حالا چیکار کنیم؟ من پاشویه‌اش کردم و تبدیل شدم به شخصیت بد هفته! از دیروز همسرم هم بیمار شد. امروز هم نوبت به من رسید. صبح بالاخره مریم را بردیم پیش گارفیلد. موقع معاینه، مریم لگد زد به شکم قلمبه گارفیلد. گارفیلد گفت: مرا بزن مرا شکنجه بده اما من باید گلویت را ببینم. معاینه که تمام شد گفت: شما نمی دانید بچه ای که تب دارد چگونه است. انقدر بی حال روی تخت می‌افتد که من راحت معاینه‌اش می کنم و اینقدر کتک نمی خورم. 

دوست دارم این دکتر گارفیلد را.