بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز خانواده و امپرسیونیسم
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، هنر

سومین دوشنبه ماه فوریه در این ایالت روز خانواده نامیده شده و تعطیل است. بهانه خوبی است برای بیشتر با هم بودن در این هوای سرد قطبی که ... از لانه اش بیرون نمی آید. به همین مناسبت برنامه های زیادی در شهر برگزار می شود که محور همه آن ها سرگرم کردن بچه هاست. به خاطر شرایط آب و هوایی عمده این برنامه ها در محیط های سربسته اجرا می شود. موزه ها، پارک ها، استادیوم ها و ... همه برنامه های ویژه ای در این ایام -از شنبه تا دوشنبه- دارند. 

 بیشتر موزه ها و مراکز فرهنگی شهر به جایی که ما زندگی می کنیم نزدیک اند. پیاده می شود به بیشتر آن ها رفت. اما از آنجا که آدمیزاد چیزی که دم دستش باشد به چشمش نمی آید، ما در این هفت سالی که در این شهریم به بیشتر این مکان ها سر نزده ایم. امروز بالاخره رفتیم به گالری هنر انتاریو. لشکر کودکان که از سر و کله پدر و مادر ها آویزان بود نوید روزی شلوغ و متفاوت می داد. در طبقات مختلف گالری فضاهایی ایجاد کرده بودند که بچه ها با پدر و مادرشان دور هم بنشینند و کاردستی درست کنند. به هر خانواده یک بسته می دادند شامل مداد رنگی و خمیر و روبان و .. روی میز ها هم قیچی و منگنه و چسب بود. یک میز بزرگ پر از خنزر پنزر هم وسط سالن بود که هر خانواده می توانست 10 آیتم از آن بردارد. خلاصه، پدر و مادر ها خیلی قضیه را جدی گرفته بودند. حوصله بچه ها سر رفته بود اما آنها با جدیت سرگرم کاردستی ساختن بودند. 

مریم که خوابش برد فرصت کوتاهی شد که نگاهی به گالری بیندازیم.  در این گالری ها نصف نقاشی ها معمولا نقاشی کلیسایی هستند که یا جناب مسیح را دار زنده اند و ملت مشغول گریه و زاری هستند یا یک خانمی در حال اعتراف در کنار پدر روحانی است، یا یک مشت فرشته تپل لخت دارند دور یک بنده خدایی چرخ می زنند. راستش اینقدر از این نقاشی ها در ایتالیا دیده ام که دیگر این بدل ها برایم رنگی ندارند. از یکی از راهنماها پرسیدم شما از هنر آسیا چیزی در اینجا ندارید؟ دیدم دارد درباره استرالیا صحبت می کند. حدس زدم بنده خدا Asian را Ocean شنیده. بیش از این زحمتش ندادم.

رفتیم به طبقه پنج که هنر معاصر بود. حقیقتا نمای زیبایی از شهر را می شد از آنجا دید. گمانم می توانیم چند تا از این خط خطی های مریم گلی را به قیمت خوبی به این گالری بفروشیم که روان عابران کمی شاد شود. تنها اثر قابل توجه یک تابلویی بود که چند دستگیره سوخته آشپزخانه را که کنار یخچال آویزان بود نشان می داد. احساس همذات پنداری کردم با این تابلو.

رفتیم به طبقه چهار که باز هم هنر معاصر بود. هنوز چشم انداز زیبایی از شهر دیده می شد. یک بنده خدایی عکس هایش را آویزان کرده بود. شما تصور کنید یک تابلوی بزرگ دو در سه متر را که شاتر دوربین چند ساعتی باز بوده آنقدر که عکاس محترم رفته لباسش را عوض کرده و در گوشه دیگر کادر ایستاده و کلا دو تصویر از خودش را با دو لباس مختلف در یک قاب گنجانده.

طبقه سوم خوشبختانه تعطیل بود! طبقه دوم هنر کانادا بود. یک عده نقاش محترم بوده اند به اسم گروه هفت. این عزیزان از سال 1920 تا 1933 شال و کلاه کرده اند و از طبیعت کانادا تصویرهایی ترسیم کرده اند. حقا و انصافا کار این عزیزان در خور تحسین است، خدا به آنها اجر بدهد، اما مشکل اینجاست که شما به هر موزه کانادا که سر می زنید بخش بزرگی از موزه آثار این عزیزان است که خیلی به هم شبیه اند. یعنی یک چیزی برای بار اول قشنگ است، برای بار دوم بد نیست، برای بار سوم دیگر ... البته یک فایده جانبی هم دارد که به شما نشان می دهد جاهایی در کانادا هست که لازم نیست برای دیدن آنها خودتان را به زحمت بیندازید!

اما طبقه اول هنر اروپایی بود. یک تابلویی بود که حجم نداشت و چند تا آهو را نشان می داد. یاد عکاسی های نزدیک حرم مشهد افتادم! اما از آنجا که پایان شب سیه سپید است، در آخرین لحظات تابلویی دیدم که حس آشنایی داشت. نام نقاش را که نگاه کردم خاطره موزه هنر شیکاگو برایم زنده شد: کلود مونه. یادداشت کوتاهی هم درباره سبک نقاشی مونه، امپرسیونیسم فرانسوی، آنجا بود که خیلی مرا به فکر فرو برد. امپرسیونیسم (دریافت گرایی) طغیانی بود علیه سبک رایج در نیمه دوم قرن نوزده. سبکی که به تاثیر نور و بازتاب ها اهمیت می دهد. نقاش به میان مردم عادی می آید و صحنه ای از زندگی روزمره را ثبت می کند. از رنگ های ساده استفاده می کند و درگیر جزئیات قیافه آدم ها و حاشیه های صحنه نمی شود ... 

La Prominade