بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شکایت
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

فرمود:

تو نازک طبعی و طاقت نیاری

گرانی های مشتی دلق پوشان

آدم است دیگر! گاهی دلش می گیرد.  تحملش کم می شود. حوصله اش سر می رود. گاهی دنیا از سوراخ سوزن برایش تنگ تر می شود. مگسی، خرمگسی، می نشیند روی آن یکی کفه ترازو، توازنش به هم می خورد! شما هم که حالی از ما نمی پرسید:

گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد

بگو خوابش نمی گیرد به شب از دست عیاران

(وه که استاد این بیت را چه زیبا خوانده!) 

تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی

به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران

خدای را، ساربانا! بگو مصر من کجاست؟

پی نوشت:

البته واضح است که حال همه ما خوب است!