بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از عشق و عاشقی (۵)
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر خودم ، عرفان

نمی‌خواستم وارد این بحث شوم اما چون پرسیدی٬ مجبورم که پاسخ دهم. پیش از این ذات عشق را برایت تعریف کردم و گفتم بسیاری از احساساتی که ما عشق می‌نامیم در حقیقت نوعی علاقه مفرط و مقطعی است و پس از آن صفات عشق را بازگو کردم. با این مقدمات٬ در دیدگاه من عشق آسمانی٬ حالت حدی عشق زمینی است وقتی معشوق به بی‌نهایت میل کند.من این دو نوع عشق را نمی‌توانم از هم جدا کنم. مولانا می‌فرماید:

عشقها گر زین سر و گر زان سر است    /    عاقبت ما را بدان شه رهبر است

دلیل اینکه محتاط حرف می‌زنم٬ یادآوری برخی انحرافات فکری (و اخلاقی) است که با بهانه قرار دادن این دیدگاه رخ داده است٬ مثل قضیه جمال پرستان؛  آنها به بهانه اینکه خدا زیباست و هر زیبایی آیه‌ای از خداست٬ و عشق به زیبایی عشق به خداست٬  دنبال جوانان زیبارو راه می‌افتادند و ...!

به جای خوبی رسیدیم بگذار ببینیم نسبت بین عشق و زیبایی چیست؟ عشق برخلاف تصور بسیاری٬ از طرف معشوق آغاز می‌شود. عاشق بیچاره سرش به کار خودش گرم است که معشوق با فریبایی و  زیبایی ار راه می‌رسد و راهزنی می‌کند:   

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت /  فتنه‌انگیز جهان نرگس جادوی تو بود.

زیبایی یا به قول عارفان حسن٬ آغازگر عشق است٬ حسن یوسف بود که زلیخا را رسوا کرد. بگذار بی‌پروا بگویم که به گمان این بنده ناچیز دلیل آفرینش هم این بود که خدا می‌خواست زیبایی خود را آشکار کند. آینه‌ای لازم بود که آن رخسار زیبا در آن جلوه کند.

الغرض آن شاهد بالا و پست   /         با کمال دلربایی در الست٬
جلوه‌اش گرمی بازاری نداشت  /    یوسف حسنش خریداری نداشت ...

تصمیم گرفت آینه‌ای خلق کند تا خود را در آن ببیند (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ ) او آینه را آفرید و بعد : روی زیبا دید و عشق آمد پدید! (چقدر اولین بار با این مصراع گریه کردم.)

در پرده نشسته بود از فرط حیا
ما آینه‌ای بدست مشغول دعا
او پرده گشود و عکس خود با ما دید
ما عاشق او شدیم و او عاشق ما
 

از شگفتیهای عشق یکی هم این است که حسن در آینه‌های مختلف جلوه‌های مختلف دارد. لیلی سیه چرده در چشم مجنون آن همه زیباست نه در نگاه من و تو. اینجا در کانادا٬ گاهی مردان بلوندی را می‌بینم که با زنان سیاهپوست ازدواج کرده‌اند(بین خودمان باشد عکس این حالت را هنوز ندیده‌ام!) اگر می‌بینی دیگران به چیزی که تو از تماشای آن لذت فراوان می‌بری توجهی ندارند ناراحت نشو. درست در لحظاتی که من غرق در جبروت آبشار نیاگارا بودم و دلم می‌خواست تا آخرین ثانیه سفر به تماشای آن زیبایی پایان ناپذیر بپردازم٬ همسفر کم حوصله من٬ مدام در فکر خرید سوغاتی و تماشای بازار بود. یکی از مصیبتهای عاشق٬ تحمل بی‌خبران است٬

تا تنهایم همنفسم یاد کسی است /تا همنفسم کسی شود تنهایم

عشق به تدریج به تو یاد می‌دهد که با گنجینه‌ای که در درون خود داری سرگرم باشی و در میان بی‌خبران هم ذکر و یاد او را بر لب تنهایی خود داشته باشی.