بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نمکدون
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، طنز

آدابی دارد برای خودش صبح ها که از خواب بیدار می شود. بلند می گوید: مامانی کجایی؟ مامانی شب خوب نخوابیده و سعادتی است برای بابایی که به مریم گلی صبح بخیر بگوید. می روم کنار تختش. می گوید: مامانی کجاست؟ می گویم مامانی خوابیده. از جایش بلند می شود یک دست بالش و یک دست پتو. می فرمایند: کمک کن به گل گلی! باید همه تجهیزاتش را همراهش بغل کنم و بگذارم پایین. در اولین جایی که به نظرش مناسب باشد، بالش را روی زمین می گذارد و می گوید بخوابیم! پتو بکش روش! بابایی بخوابه! تا سرم را می گذارم روی بالش می گوید: صبح شد بیدار شیم! بعد باید کتاب بخوانیم. یکی دو تا کتابش را که دوست دارد انتخاب می کند. یکی را خودش بر می دارد و یکی را به من می دهد. قسمتی از سوفای ال شکل ما محل کتاب خوانی ایشان است. بنده بنا به فرموده می نشینم در آنجا. ایشان روی پای بنده. بعد بالش روی پای ایشان. گاهی پتو را هم می فرمایند بکشیم روی بالش. بعد که صحنه آماده شد. کتاب می خوانیم. اگر جایی از کتاب غم و غصه و گریه باشد فورا آنجا را رد می کند. اگر هم جایی را ماستمالی کنم تذکر می دهند.

بعد با هم صبحانه می خوریم. صحنه محبوب ایشان وقتی است که چایی را هم می زنم. برای ایشان هم باید چایی بریزم البته چای آبکی. بعد یک قاشق می گیرد دستش و می گوید هم بزنیم هم بزنیم و همینطور چای را هم میزند.

پی نوشت:

ممکن است این نوشته ها برای بعضی خوانندگان محترم  بی مزه باشد اما برای ما خاطره است!