بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پیرمرد و دریا
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٢ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه

 

آخرین دیدار مریم بود با دریا در ساحل پالوس وردس. ساحل صدف داشت و مریم سرشار از لذت کشف صدفها در لابه لای ماسه ها که آن ها را در جیب کوچکش می گذاشت. بردمش توی آب. دلم می خواست خاطره موج ها در ذهن پاهایش بماند تا در روزهای سرد سرزمین برف - روزهای بی برگی- آن ها را مرور کند. ساحل شیب داشت و وقتی موجهای بلند می آمدند آب تا زانوی من می رسید. درست در چند متری تو موج های بلند گردن می کشیدند و کاکل سفید موج ها آسمان را نوازش می کرد. آنجا به گمانم بهشت موج سواران تازه کار بود. موقع برگشتن، موج ها شن های زیر پا را می شستند و می بردند. توی آب دست هایش را محکم گرفته بودم. موج های بلند که می آمدند بلندش می کردم. او در آب پاهای معلّقش را تکان می داد و می گفت گل گلی شنا می کنه. 

دل نمی کند از دریا. اما ما فرصت زیادی نداشتیم. باید تا هوا روشن بود از بزرگراه 5 به سن دیه گو بر می گشتیم. آخرین روز سال آخرین روز سفر ما. چه سخت بود دل کندن از آفتاب و اقیانوس. مریم را آهسته آهسته از دریا دور کردم. بالن بزرگی که در هوا چرخ می زد کمک کرد که حواسش را از دریا پرت کنم.

مریم رسید به پای پله ها. حالا هیجان داشت که از پله بالا برود و استقلال خودش را نشان بدهد. دریا و موج ها و صدف ها را پشت سر انداخت و با سرعت از پله ها بالا رفت. به پیاده رو که رسیدیم دوباره دریا را دید. بغلش کردم تا سریعتر به ماشین برسیم. در ابتدای پارکینگ پیرمردی با پرستار مکزیکی اش از رو به رو می آمدند. قبل از هر چیز نوشته روی لباس پیرمرد توجهم را جلب کرد.

بالا نوشته بود همینگوی و زیرش تصویر دریایی توفانی بود و زیر آن نوشته بود پیرمرد و دریا. نگاه پیرمرد روی مریم ثابت مانده بود. مریم دست و پا می زد که رها کند خودش را. پیرمرد می خواست حرفی بزند اما انگار نمی توانست. لب هایش به هم می خوردند اما صدایی در نمی آمد. که بود این پیرمرد؟ ملاحی پیر در آستانه آخرین نبردش با زندگی؟ نمی دانستم چه باید بکنم. برای اینکه سکوت را بشکنم به پیرمرد اشاره کردم و به مریم گفتم: مستر همینگوی! به سن و سال پیرمرد می خورد که جوانی اش با دوران اوج همینگوی مقارن بوده باشد. تکیده بود. کلاهی بر سر داشت و چین هایی که چهره لاغرش و سفیدش را پر کرده بودند. عاقبت حرفی زد با صدایی لرزان و آهسته به مریم اشاره کرد و گفت:

SHE IS THE WINNER

اون برنده است.

 همه زیبایی های کالیفرنیا سرابی شد پیش چشمانم.