بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از زندگی ...
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

باید بنویسم حالا که شور نوشتن هست. حالا که پرنده ای در من آواز می خواند. حالا که خدا تمام زمین را بخشیده. حالا که همه جا عروسی است! از زندگی می نویسم.

زندگی فرصت محدود قشنگی است که خرابش می کنیم، از بس که خودمان نیستیم. شعر آخر من همین نکته را دارد به ده زبان می گوید.  

یکی پرسید هدف از زندگی چیست؟ گفتم می ترسم تا آخر زندگی به این سوال فکر کنی و جوابش را پیدا نکنی. زندگی جربان شیرینی است که ما در آن افتاده ایم. علامه فرمود:

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

اینکه از کجا آمده ایم و کجا می رویم حتما سوالات مهمی است اما مهم تر این است که در این مدت محدود چه به دست می آوریم؟ در جریان زندگی، هر کدام از ما سفر را از نقطه ای دیگر آغاز می کنیم به قول علما هر کدام از ما شرایط اولیه متفاوتی داریم. قشنگی زندگی به همین است که هیچ دو نفری مثل هم نیستند، حتی دوقلو های به هم چسبیده و نچسبیده، و الا زندگی مثل یک کارخانه می شد کارخانه تولید گل های پلاستیکی! حالا هر کدام از این گل ها رنگ و بویی دارند که دیگری ندارد. بعضی ها هم البته گل خرزهره اند با گل زبان مادر شوهر!

زندگی بسیار کوتاه است. آدرخشی است در شب جنگل! و هی تمرّ کمرّ السّحاب. نمی توانی همه ی کتاب های دنیا را بخوانی، نمی رسی همه فیلم های دنیا را ببینی، نمی شود همه شهرهای دنیا را بگردی، اما بخوان! ببین! بگرد! 

ما در جریان زندگی شاید یک قطره کوچک بیشتر نباشیم اما قطره اگر یک جا بماند بخار می شود. یک تکانی به خودت بده البته با رعایت موازین شرعی.