بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

زمستان دهم
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: انسان

 

باید این اولین برف زمستانی را بنویسم زمستانی که شاید آخرین فصل سرد من باشد در سرزمین برف.

فکر کردن به آدم ها همیشه بخشی از سرگرمی من بوده. آدم هایی که ما در زندگی  می‌بینیم کم نیستند، اما درباره خیلی از آنها چیزی نمی دانیم و در نتیجه فکر کردن هم ندارند! اما آدم هایی هستند که یک قدم از پرده بیگانگی پیشتر می آیند، چیز مشترکی بین تو و آنها ایجاد می شود. حالا ممکن است این اشتراک به میل تو نباشد، جبر زمان باشد، ممکن است این آدمها اصلا دلخواه تو نباشند ...

گروهی هم هستند که دلخواه تواند. اگر آنها یک قدم پیش می‌آیند تو ده قدم پیش می‌روی. آدم هایی که دلت می‌خواهد صیدشان کنی یا ... صیدت کنند. لذتی در هم نفسی هست که محدود به یک نفر نیست. می شود با همه این آدمها قسمت کرد. اگر کسی حرف مرا نفهمد غمی نیست، خواجه ما خوب گرفته این نکته را "که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق" مطالعه این آدم ها از هر کتابی شیرین تر است. دنبال این نباش که آدم ها را عوض کنی یا به راه راست منحرف کنی! دنبال مطالعه آدم ها باش! که چه بشود؟ که بشناسی و بیاموزی و پیدا کنی.

من ده سال در این سرزمین فکر کردم، به زمان، به زمین، به دین، به غرب، به شرق، به شیخ اشراق! آخر به این نتیجه رسیدم که انسانیت گمشده من است و آدم هایی هستند که زیباترین گل های این بوستان اند. اگر کسی حرف مرا نفهمد غمی نیست، مولانا خوب گرفته این نکته را که فرمود "انسانم آرزوست".

نا امیدان که فلک ساغر ایشان بشکست

چون ببینند رخ ما طرب از سر گیرند

آب ماییم به هر جا که بگردد چرخی

عود ماییم به هر سور که مجمر گیرند