بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شب های اتاوا
ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حسب حال

 

این دو سه هفته سرم شلوغ بود. ایام عاشورا را اتاوا بودیم. چندتا از رفقای خوب ما الان ساکن آن شهر شده اند. یکی شان هم دیروز پدر شد. اسم دخترشان را قرار بود بگذارند سما. پریروز بهش ایمیل زدم که هنوز آسمان به زمین نیامده؟  چهارده ساله که با هم رفیقیم. انگار همین دیروز بود، روزی از روزهای پاییزی سال 77 که ما در دانشگاه شیراز همدیگر را دیدیم. به آینه می ماند این رفیق ما. حیف که دم دست نیست.

یک رفیق دیگرمان هم کم کم پدر می شود خدا به او هم قرار است یک دختر بدهد.  هنوز اسمی برای دخترشان پیدا نکرده اند. من و او از تابستان سال 74 همدیگر را می شناسیم، از شبهای المپیاد. آدمی به این منظمی و قابل اعتمادی کم سراغ دارم. خطوط سرنوشت ما بارها همدیگر را قطع کرده اند.  ما دو سال و نیم در واترآباد همخانه بودیم. چه شبهای از نیمه گذشته که هر دو بیدار بودیم و با هم حرف می زدیم و حافظ می خواندیم.

رفیق دیگرمان را هم از پاییز 83 می شناسم. من تازه به سرزمین برف آمده بودم. او آن روزها تازه از ایران برگشته بود و ازدواج کرده بود اما همسرش هنوز نیامده بود. تا قبل از تشریف فرمایی ایشان، خانه ی رفیق ما پاتوق رفقای مجرد بود، البته بدیهی است که بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود! بعد خانه ی آنها تکیه برنامه های دهه محرم شد و من جز یک سال که ایران بودم، هر سال عاشورا خانه آنها بودم. ایامی که انگار چند وجب بالاتر از خاک بودیم. او حالا دختر شیرین و با نمکی دارد که یک ساله است. 

مریم در اتاوا بسیار شاد بود. من درگیر مطالعه بودم و شبها هم بیدار. وقت زیادی را نمی توانستم با او بگذرانم اما یرق شادی را در چشمهای سیاهش می دیدم.

شب عاشورا هم عجیب با قصیده دعبل خوش بودم (مدارس آیات خلت من تلاوته)  مجال دیگری باید تا از آن شب بنویسم ...

امشب می خواستم چیز دیگری بنویسم.  از هوای دیگری بنویسم. می خواستم قلم را به حاشیه زاینده رود ده سال پیش ببرم. اما چشمم به یکی از نوشته های ناتمام  اخیر افتاد و  یاد دوستان اتاوا در دلم زنده شد. دوستانی بهتر از آب روان ...