بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

قصه سهراب
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه

شب دقیقا به نیمه رسیده. من پنج دقیقه است که به بستر رفته ام. صدای مریم گلی از اتاقش می آید بابایی! آب بده گل گلی بخوره! (به خودش می گوید گل گلی. در واقع خودش را یک گل ارتقا داده). جرعه ای آب برایش می آورم. در تختش می نشیند و آب می خورد. دستی به موهایش می کشم. می گوید بابایی قصه سهراب! (من داستان رستم و سهراب را تحریف کرده ام و گاهی شبها قبل از خواب برایش تعریف می کنم. سهراب دنبال بابایی می گردد. بابایی هم در اداره هست. سهراب سوار اسب می شود و در راه به هرکه می رسد، از ببعی و آقا شیره گرفته تا پنگوئنی که در قطب جنوب زندگی می کند، نشانی اداره را می پرسد. بسته به اینکه مریم چقدر به خواب رفتنش طول بکشد قصه سهراب عوض می شود. مثلا یک وقت سهراب با اسبش سوار پله برقی می شود و می رود داخل مترو، یا با اسبش جلیقه نجات می پوشد و سوار قو می شود، یا می رود به مرز ایران و در می زند و آقای هژیر در را برایش باز می کند یا بالاخره می رسد به اداره بابایی و با جناب سرهنگ اتل متل توتوله بازی می کند و ...)

مریم گفت: قصه سهراب! به او گفتم بخوابد و پتویش را رویش کشیدم و همین طور که موهایش را نوازش می کردم قصه را برایش شروع کردم:

یکی بود یکی نبود. یه روز سهراب رفت پیش مامانی. گفت: مامانی! بابایی کجاست؟ 

که یکدفعه مریم به من اشاره کرد و گفت: بابایی اینجاست!