بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آن سفر کرده ...
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ٦ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

نمی‌کنم گله‌ای، اما از روزی که رفیق‌مان رفت استرالیا ما اینجا غریب شدیم. مولا می‌فرماید از دست دادن دوستان غربت است، فقد الأحبة غربة. ما کلا دو سال هم با هم نبودیم. از این دو سال لا اقل نه ماهش را آنها شهر دیگری بودند، اما عوضش چند ماه آخر همسایه بودیم. اصلا مگر دوستی به سال و ماه است؟ 

طبیعت زندگی دانشجویی و زندگی در غربت این است که آدم ها می‌روند و می‌آیند . دوستان قدیمی در دل می‌مانند و دوستی های جدید شکل می‌گیرند، یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند. اما این رفیق ما چیز دیگری بود. من با همه عزّت نفسی که دارم -که اگر زیر سنگ بروم برایم راحت تر است که از کسی چیزی بخواهم- با او راحت بودم. بین ما از این حرف ها نبود. تا دل‌مان می‌گرفت زنگی می‌زدیم و دقیقه‌ای بعد چهارتایی دور هم بودیم. کار ما فقط حرف زدن نبود. تاریخ می‌خواندیم با هم...

خیلی هم این رفیق ما ذوق ادبی نداشت که مثلا با هم بنشینیم و حافظ و بیدل بخوانیم اما آدم عاقلی بود (هم آدم بود و هم عاقل). عقلش هم از سن‌اش بیشتر بود. حالا نمی دانم دور از ما در سیدنی با کانگوروها حال می‌کند یا نه؟ من در این یک سالی که نیست شاید دو بار بیشتر صدایش را نشنیده باشم. عیب از من است می دانم، هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست... اما چه کنم؟ لطفی در دیدار است که در شنیدار نیست.  

پیداست که امشب دلم هوای رفیق کرده؟