بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سفرنامه پرتغال (۱) - پورتو
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سفرنامه

امر است بر سیر و سفر؛ اگر روش کنی عجایب جهان بینی در هر منزلى (عین القضات).

  

خاطره‌ای که از پرتغال در ذهن من مانده خاطره مردمانی صمیمی و مذهبی است که تن به آفات تکنولوژی نیالوده‌اند و رقص بادبادک ها و قایق ها در امواج اقیانوس اطلس و قلعه هایی شگفت انگیز و رویایی.

پرتغال، غربی ترین کشور اروپا، کشور کوچکی است. مساحتی نزدیک به ۹۲ هزار کیلومتر مربع دارد تقریبا به اندازه استان سمنان و جمعیتی در حدود ۱۰ میلیون. تنها کشور همسایه اش اسپانیاست از شرق و شمال، و از سمت غرب و جنوب همسایه با اقیانوس اطلس. دو شهر مهم آن پورتو و لیسبون (لیزبوآ) هستند.

سفر ما از شهر پورتو آغاز شد. ما یک شبانه روز آنجا بودیم، اواخر ماه اوت سال ۲۰۱۱، و از آنجا با ماشین به لیسبون رفتیم و چند توقف بین راه داشتیم.

شهر پورتو پر از کلیساست. اما شاید دیدنی ترین جایش ایستگاه قطار سائو بنتو باشد با آن کاشی های آبی رنگش، ۲۰ هزار کاشی آبی رنگ صد ساله که صفحه هایی از تاریخ پرتغال را ترسیم می کنند. شاید اگر فروغ، پرتغال را دیده بود دیگر اصفهان را شهر کاشی های آبی نمی نامید. نقاشی با کاشی های آبی (Azulejo) در پرتغال قدمتی پانصدساله دارد. بناهای زیادی در پورتو با طیفی از کاشی های آبی رنگ تزیین شده اند. حتی نمای بیرونی آپارتمانها هم رایحه ای از رنگ آبی دارند. مریم گلی هم رنگ آبی را بسیار دوست دارد!

ایستگاه قطار شهر پورتو پرتغال

تصویر دیگری که در ذهنم مانده، بالکن خانه هایی بود که رخت هایشان را روی بند آویزان کرده بودند و پیاده روهایی که با موزاییک های سیاه و سفید منقش شده بودند.

پورتو یعنی بندر و می گویند نام کشور پرتغال هم از نام این شهر گرفته شده. رودخانه دورو شهر را دو نیمه می کند. یکی از زیباترین تصاویر به جا مانده در ذهنم تماشای پل لوییز بود در شب، پل فلزی ۳۸۰ متری که ۴۴ متر ارتفاع دارد. رود و پل در شب مرا دیوانه می کنند.

 

اما بهترین خاطره من از پورتو گپ زدن با میزبان ما بود. مردی چهل و چندساله که شاید معلم بود و به سختی انگلیسی حرف می زد و پایش را از پرتغال بیرون نگذاشته بود. زبان پرتغالی شباهت هایی با زبان اسپانیایی دارد و حدس زدن معنای بعضی از کلمات برای من میسر بود. میزبان ما کاتولیک معتقدی بود و در گروه کر کلیسای محل شان آواز می‌خواند. وقتی هم از او درباره‌ی جاهای دیدنی پورتو پرسیدیم اول از همه کلیسای خودشان را معرفی کرد و قبرستان کلیسا را ! و با هیجان از ارگ کلیسایشان گفت که نمونه ندارد و کذا و کذا... با غرور از اینکه در حضور پاپ بندیکت شانزدهم سرود خوانده یاد می‌کرد و می‌گفت ۳۰۰۰ نفر در گروه کر بوده‌اند و ۱۰۰ هزار نفر برای دیدن پاپ جمع شده بودند. من یادی کردم از پاپ مرحوم جناب ژان پل دوم (که رحمت خدا بر او باد). وقتی احترام مرا به پاپ مرحوم دید انگار که اشک در چشمانش حلقه زده باشد از خاطره دیدار پاپ از پورتو گفت و اینکه برای او گروه کر ۱۰ هزار نفری تشکیل داده بودند و ۲۰۰ هزار نفر یا بیشتر در میدان مرکزی شهر برای دیدار با او جمع شده بودند (بعدا که به سفرنامه فاطیما برسم اشاره خواهم کرد که پاپ ژان پل دوم در پرتغال بسیار محبوب بوده).

میزبان ما وقتی فهمید ما ایرانی هستیم گفت که او تاریخ زیاد خوانده و برای تمدن ایران بسیار احترام قائل است. دو سال قبل وجهه بین المللی ایران خوب نبود و شنیدن این حرف ها برای ما شیرین بود. 

در ابندای سفر من مریض بودم و زیاد سرفه می کردم. میزبان ما دو سه بار برایم چای لیمو و عسل آورد، همان دوای سنتی خودمان که بارها در سفر حج به دادم رسید.  وقت رفتن خواستم چایی ها را با او حساب کنم اصلا قبول نکرد. یک بار هم آدرس ایستگاه مترو را از او پرسیدم. یک کارت شارژ مترو به ما داد و پولش را نگرفت. مرد کریمی بود.

پورتو شهری فوتبالی است. دو بار در شهر تصویر بزرگی از خوزه مورینیو را دیدم که جملات قصاری از او نوشته بودند. از قضای روزگار همان روزی که من در پورتو بودم تیم شهرشان (اف سی پورتو) بازی فینال سوپرچام اروپا را به بارسلونا و مسی ! باخت. با مبزبان مان درباره فوتبال هم حرف زدیم. از مربی تیم ملی ایران گفتم که پرتغالی است. او هم بر خلاف انتظار من می‌گفت که از کریس رونالدو زیاد خوشش نمی آید و ... باز از قضای روزگار در ادامه این سفر گذار ما به شهر بارسلونا و استادیوم نیوکمپ هم افتاد!