بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سیستر تونی Sr. Toni
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

 

دو ماه قبل ۹۰ ساله شد. هر بار که مدتی از او بی‌خبر می مانیم نگران می شویم که نکند ... اما مدتی بعد ایمیلی به ما می‌زند و احوالپرسی می‌کند. حتی تصور اینکه یک خانم ۹۰ ساله پشت کامپیوتر نشسته و دارد به تو ایمیل می‌زند و عکسی را که تو در آن هستی ضمیمه به ایمیل‌اش می‌کند به تنهایی شگفت انگیز است و حالی‌ات می‌کند که با یک آدم معمولی روبرو نیستی. 

سیستر تونی (خواهر روحانی) دومین فرزند از یک خانواده شلوغ است که ۹۰ سال قبل در شهر سنت کاترین انتاریو به دنیا آمد. خودش می گوید اولین مدرک من در رشته بچه داری بود چون از هشت خواهر و برادر کوچکترم نگهداری کرده‌ام. با این سن و سال و با اینکه هیچ وقت فرزندی نداشته، می‌تواند مریم گلی بازیگوش را رام کند، روی پایش بنشاند و برایش شعر بخواند. سیستر تونی اولین زنی بوده که در رشته خودش از دانشگاه تورنتو دکترا گرفته -حدود ۶۰ سال قبل- و به همین دلیل بخشی از وقت خود را به تلاش برای ادامه تحصیل زنان اختصاص داده. آشنایی ما هم از همین جا شروع شد. به همسرم جایزه‌ای تعلق گرفت. در مراسم اهدای جایزه با سیستر تونی آشنا شد و قرار شد یک روز به خانه ما بیاید.

سالها قبل، بعد از مرگ خواهرش بسیار افسرده می شود و برای فراموش کردن به سفر می رود. گمانم چهل کشور دنیا را تنهایی گشته. ده سال قبل از انقلاب هم به ایران آمده و از کوه‌های شمال تهران و کلیسای خیابان ویلا خاطرات خوشی دارد. 

به اندازه سر سوزنی این بشر به دنیا تعلق ندارد. همه حقوق باز نشستگی اش صرف امور خیریه می شود. آماده مرگ است هر لحظه که بیاید. پارسال که خبر تولد مریم را شنید همسرم به او گفت که یکی از آخر هفته ها به خانه ما بیاید و مریم را ببیند. گفت در اولین فرصت ممکن می آیم در سن و سال من فرصتی برای درنگ نیست  you do it now or never . 

در این سن و سال حافظه‌ی بی نظیری دارد و اعتماد به نفسی بالا. تا همین سه سال پیش که می‌دانم رانندگی می‌کرد. یک بار که سوار ماشین‌اش بودم گفت من هیچ وقت لنگ پارکینگ نمی‌مانم جور کردن آن با یوسف مقدس است. سر تا پای این آدم محبت خالص است. عکسی از او دارم که دارد پاهای مریم گلی را می‌بوسد. مریم هم دارد  با گل های پیراهنش بازی می‌کند. اول باری که مرا دید محکم بغلم کرد و صورتم را بوسید. من اول شوکه شدم بعد با خودم گفتم بالاخره حضرت عیسی (ع) و حضرت محمد (ص) آن بالاها یک جوری مساله را بین خودشان حل می‌کنند. 

دیروز به پانسیون محل اقامتش رفتیم مثل یک مادربزرگ مهربان به ما می‌رسید. برایمان بستنی و شیرینی خانگی و چای سبز آورد. یک هدیه هم برای مریم گلی درست کرده بود. مریم گلی را به دوستانش نشان می‌داد و می‌گفت این بهترین ملاقات کننده ای است که در عمرم داشته‌ام. همراه با دوستش، سیستر مری، شعرهای کودکانه می خواندند. مریم دست می زد و چند کلمه انگلیسی را که بلد است برای سیستر تونی تکرار می‌کرد و با او های فایو می‌کرد.

من از عمر طولانی خیلی خوشم نمی آید اما اگر مثل او باشم ۹۰ سال هم برایم کم است بس که کار نکرده دارم در این دنیا.