بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شب مهتابی من
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زندگی در غرب

هوالمحبوب

جز نفسی که از غمت سینه پر آه می‌کنم

هرنفسی که می‌کشم عمر تباه می‌کنم

اینجا خوبیهای زیادی هست اما دلم برای جمعه های ایران تنگ شده. جمعه‌های ایران باصفاتر بود. آدم‌٬ هم شور و اشتیاق داشت هم انتظار٬ هم دلتنگی. صبحهای جمعه وقتی تلویزیون را روشن می‌کردی نوایی آشنا به گوشت می رسید که : عزیزٌ علی ان اری الخلق و ... منتظر کسی بودی و امیدوار که شاید امروز روز دیدار باشد.


عزیزم کاسه چشمم سرایت
میون هر دو چشمم جای پایت
از اون ترسم که غافل پا نهی باز
نشینه خار مژگونم به پایت


خدایا در همان سحر پاک و نورانی که نوای ندبه را بر لبهای من نهادی در خواستی از تو کردم که هنوز اجابت نفرموده‌ای. هنوز هم مثل همان سحر نورانی می‌سوزم و می‌گویم : فهل من معینٍ فاطیل معه العویل والبکا؟

 
تو دوری از برم دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرم نیست
به جان دلبرم کز هر دو عالم
تمنای دگر جز دلبرم نیست


امشب اولین شب مهتابی من در کاناداست. امشب ماه جلال و جبروت دیگری دارد. ماه در سیر صعودی خود به کمال رسیده و حالا مرا به یاد عزیزی می‌اندازد که همین روزها از راه می‌رسد. چقدر حرف نگفته٬ با او دارم. چقدر نامه نانوشته برای او دارم. نوجوان بودم که صاحبدلی به من گفت اگر نامه ات را در آب روان بیندازی به او می‌رسد. از شیراز به اصفهان رفتم برای زیارت زاینده‌رود و سپردن نامه به آب روان.

تمام شهر را گشتم به دنبال صدای تو
ببین جاریست روی لحظه‌هایم جای پای تو

شعر زیر زمزمه گاه گاه من است. این شعر را هفت سال قبل در مدینه سرودم. یادگاریست از یک شب جمعه نورانی و پرسه های شبانه در حوالی بقیع و طواف آن بهشت بی نشان...


چه می‌شد اگر روزگارم تو باشی                خزانم تو باشی بهارم تو باشی
خدا خواست اینقدر تنها نباشم                      گل باغ بی برگ و بارم تو باشی
الهی که تا آخر عمر تنها                              کسی را که من دوست دارم تو باشی
فقط یک هوس دارم اینکه همیشه                به هرجا که پا می‌گذارم تو باشی
دلم دیگر از درس و دفتر گرفته                      نمی‌شد که آموزگارم تو باشی
کمی کودکانه است اما نمی‌شد                   که اسب تو باشم سوارم تو باشی
صدایم کن از حجم این بی کسی ها ....