بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از عشق و عاشقی (۱۳)
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عاشقانه ، سعدی

وای به حال مسافری که عاشق شده باشد. مسافری که می داند چند صباح بیشتر در این شهر نیست. که می داند همه سهمش از محبوب شاید یکی دو تماشا بیشتر نباشد. مسافری که همه زندگی اش یک ساک جمع و جور است. مسافری که هر روز بلیت‌اش را عقب می اندازد به امید یک پنجره تماشای بیشتر...

چشم مسافر چو بر جمال تو افتد

عزم رحیل اش بدل شود به اقامت

دل عاشق جز به دیدار آرام نمی شود. نامه و چکامه لحظه ای درد را فرو می نشاند اما چاره ی عاشق نیست. عاشق، جز یار نمی بیند، جز یار نمی خواهد. و دیدار ... هر لحظه اش را باید قاب بگیری و جایی در خیالت آویزان کنی تا رزق روزهای بی کسی ات باشد. 

چه شکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

چو تو روی باز کردی در ماجرا ببستی

دیدار ... حیات حاصل جمع این دقیقه هاست. کاش زمان بایستد کاش شب بی نهایت باشد. کاش تنها او سخن بگوید تا تو سراپا نظاره باشی. کاش زمان همه او باشد، مکان همه او باشد، او باشد و جز او نباشد

 

ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح ...