بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آزاد و آزاده
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

دخترکم، مثل خودم، باران را دوست دارد. بی سر و صدا توی کالسکه‌اش می نشیند و باران را تماشا می‌کند، گر چه سوراخ کفش هایم تحمل این باران را ندارند. نمی دانم از کجای راه رسیدم به این غزل بی نظیر حافظ که 

خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور هم اند

این همه نقش می زنم از جهت رضای تو

تا به این کافه که تازه واشده برسم، مریم گلی خوابش برده. من در فکر این زندگی درویشی بودم که شکر خدا داریم و فکر اینکه نکند هجرت بعدی این صفای درویشی و خرسندی را از ما بگیرد. لذتی دارد عالم گمنامی، اگرچه گاهی غربت و تنهایی آزارت می دهند و خیال اینکه شاید کاری از دست تو بر بیاید و مثل همان شمع شهید چمران بتوانی دور و برت را روشن کنی. خوبی عالم درویشی این است که دست و بال آدم گیر نیست. به قول سلمان فارسی سبکباری و رهایی. وقتش که برسد همه زندگی ات را در چهار تا چمدان می پیچی و کوچ می کنی. 

اما بزرگترین مزیت زندگی در غرب برای من همین فنجان قهوه است که دارم آرام می نوشم و اینکه کسی کاری به کارم ندارد و آزادم از شرّ آدم های فضول، و اینکه در غرب متن بر حاشیه غلبه دارد، اینکه دین اسباب کاسبی نیست و هر چیز حساب و کتابی دارد و زندگی قاعده و قانونی. 

می اندیشم اگر من مثلا استاد فلان دانشگاه صنعتی در کشورم بودم آیا باز هم می توانستم با این کفش سوراخ و این پیراهن آدیداس سر کلاس بروم؟ آیا در خاک من زنجیر سنت آنقدر سنگین است که سقف پرواز آدم ها را کوتاه می کند؟ شاید کسی باید همین چیزها را به ما یاد بدهد که آزاد زندگی کنیم و آزاده باشیم...

گل گلی بیدار شد