بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مثنوی سکوت
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، پدرانه ، عاشقانه

 

... حرف که زیاد دارم برایت اما کلمه هایم مثل همیشه نیستند. چیزی، نمکی کم دارند. می‌نویسم و خط می‌زنم.  

آهنگ های قدیمی هم حال مرا عوض نمی‌کنند. سفری باید. اما وقتی امکان سفر نیست رانندگی بهتر از هیچی است. صبح بعد از خرید رفتم به سمت آن خیابان زیبا که امروز باید زیباترین خیابان جهان باشد. چیزی از جنس موسیقی دم دستم نبود. رادیو را روشن کردم کانال موسیقی کلاسیک، کاری از یوهان سباستین باخ. گاهی چقدر موسیقی بی کلام خوب است. به تخیل آدم عرصه جولان می‌دهد.

اول رفتم به فکر آدم هایی که رازی دارند و آنقدر بزرگ‌اند که می توانند این راز را در دل شان نگه دارند، تا روزی که با هم ندار می‌شوید، آن وقت تازه می فهمی که این آدم خندان بی خیالی که هر روز می‌دیدی چه موج ها در دل‌اش جاری است، یا تو گریه‌ات می گیرد یا او. او سبک می‌شود که رازش را به همدمی و محرمی گفته. تو سنگین می‌شوی که بار امانت بر شانه‌ داری.

باران موسیقی می‌بارید. چراغ ها همه سبز بودند. یک دفعه دیدم کنار بیمارستانی هستم که مریم گلی آنجا به  دنیا آمد. چه لطیف شد موسیقی باخ! به یاد لحظه‌ای افتادم که پس از سه روز سخت، پرستار آن فرشته کوچک را در بغلم گذاشت. مریم گلی چشمش را باز کرد. من به گوش او سخن های نهان گفتم و اذان. اشک نصف صورتم را پر کرده. چقدر دوست دارم این دخترک را و چقدر خدا را شکر می‌کنم که کریم است و رحیم است و ودود. صبح که از خواب بیدار می‌شود خانه را روی سرش می‌گذارد که: مریم گلی گشنه! ابدا صبر ندارد: بده گل گلی بخوره! با همه کوچکی‌اش دوست دارد کمک کند. صبح دوش که می‌گیرم سشوار را دستم می دهد و می‌گوید: هردم شانه. بعد که می‌خواهم بروم سر کار کفش هایم را بغل می‌کند و می‌آورد داخل اتاق خواب....

چراغ سبز می‌شود. موسیقی باخ تمام می‌شود. رسیده‌ام به زیباترین خیابان جهان. حواسم پرت آن جوان می‌شود که گفت بارها در این خیابان قدم زده و من حتی به ذهنم هم نرسید که بپرسم چرا. از بس که سوال بیخودی بود. خوشحالم که یک چیزی هست که ما را به هم نزدیک می‌کند. با وجب به وجب این خیابان، با هر انحنای جاده، نفس می‌کشم. خیال این خیابان سهم من از زندگی است.

با کمترین سرعت مجاز حرکت می‌کنم. تمام پنجره ها را پایین می‌کشم. موسیقی دم دستم نیست. می‌زنم زیر آواز:

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ...

ور از این بی‌خبری بی‌خبری بی‌خبری

رنج مبر

هیچ مگو!