بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آندرو
ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: انسان

امروز روز آخر آندرو بود. براد برایش مهمانی خداحافظی گرفته بودند. من نتوانستم شرکت کنم. یک ایمیل دوستانه به او زدم و گفتم اولین باری که به ما سر بزند ناهار مهمان من است.

آندرو دانشجوی کارشناسی دانشگاه واترلو بود که یک ترم چهارماهه برای کارآموزی به شرکت ما آمده بود. اما با همه کارآموزهای و دانشجوهای دیگری که با انها کار کرده ام متفاوت بود. تفاوتش را خواهم گفت.

اگر بخواهم تصویر او را وقتی سراغ من می آمد برایتان توصیف کنم شبیه پسرکی بود در فیلم مارمولک که با کاغذ و قلمی در دست مدام دنبال حاج آقا می رفت و از او مساله می پرسید. حاج رضا هم مدام دست به سرش می کرد. 

آندرو از همان روز اول لبخند می زد سلام می کرد و لباس مردانه (!) می پوشید. برای برنامه نویسی و کار نرم افزار به شرکت ما آمده بود اما از پروژه ای که دست من بود خبر دار شده بود و به براد گفته بود که می تواند به من کمک کند. ابتدا قرار شد نصف روز در هفته به من کمک کند اما این نصف روز به سه روز در هفته و گاهی ده ایمیل در روز رسید. تفاوت آندرو با دانشجوهای دیگر این بود که برای کار تازه هر قدر که پر چالش باشد داوطلب می شد نکته ای که من به ندرت در دانشجوهای ایرانی دیده ام. آندرو عافیت طلب نبود. تفاوتش با دانشجوهای خارجی هم این بود که بسیار اجتماعی مودب و برون گرا بود.

حالا در فیس بوک کار می کند و هر از گاهی احوالی از من می پرسد.