بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از عشق و عاشقی (۳ )
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۳ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه

دارم آهنگ در گلستانه را می‌شنوم. یادگاریست از یک دوست بی نظیر در آخرین شب ایران. می‌خواهم تو را هم با خود به این گلستانه ببرم.
عارفان می‌گویند عشق طبیب است. راست می‌گویند؛ انسان مغرور و خودبین و غافل که خیال می‌کند دنیا را برای او آفریده اند و  خود را مرکز ثقل هستی می‌بیند چنان در جاذبه عشق مستغرق می‌شود که همه این آویزه‌ها و زنجیرها را پاره می‌کند و درست مثل پروانه‌ای که پیله را می‌شکافد به دنیایی وسیع و زیبا قدم می‌گذارد که در آن: 

دشتهایی چه فراخ!

کوههایی چه بلند! 


چقدر متنفرم از کژاندیشان تردامنی که عشق را ناشی از خودخواهی و در نتیجه نوعی بیماری می‌دانند. بگذریم حالا میخواهم از زاویه دیگری به این موضوع نگاه کنم. چرا عشق در بعضی دلها نفوذ نمی‌کند؟ چرا بعضیها عاشق نمی شوند؟ تا بحال دیده ای مادری کودک خود را گم کرده باشد؟ آیا آشفتگی و سراسیمگی مادر را دیده‌ای؟ مثل پرنده خود را به در و دیوار می‌زند تا فرزندش را پیدا کند. آدمی عاشق می‌شود که گم کرده‌ای داشته باشد. درد کشیده باشد: درد بی همزبانی درد غربت درد ناقص بودن درد به کمال نرسیدن؛ آنوقت عشق مثل طبیبی می‌آید و همه این دردها را دوا می‌کند. پس یادت باشد:

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند 

حالا که از شراب این شعر زیبا مست شدی بگذار تو را مست تر کنم. دوست محبوب ما می‌فرماید: ولاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم . مانند آنان نباشید که خدا را ازیاد بردند پس خویشتن را فراموش کردند. به قول آن بزرگوار ما در این دنیا به مهمانی آمده‌ایم دنبال نقش در و دیوار خانه نباش دنبال صاحبخانه باش. حیف نیست فریب این سفره های رنگارنگ را بخوری و از کسی که این سفره ها را پهن کرده غافل شوی؟ هیچ می‌دانی چرا در این روزگار انسان اینقدر تنها شده؟ چون عاشق نیست چون خودش را و دردهایش را فراموش کرده. آدم عاشق در غربت هم که باشد تنها نیست مولا میفرماید : الغریب من لم یکن له حبیب غریب کسی است که محبوبی ندارد. و باز شعری از جناب شیخ بهایی به خاطرم خطور کرد که بسیار زیباست:

تا تنهایم همنفسم یاد کسی است

تا همنفسم کسی شود تنهایم

دل کانون عشق است دل آدم خیلی بزرگ است می‌توانی همه چیز و همه کس را دوست بداری: دریا و کوه و آبشار را؛ ایرانی و مصری و بلغاری را. یادت باشد دل عرش خداست و عرش از هرچه در تصور تو بگنجد بزرگتر است. آه! از عشق به دل رسیدیم و بارانی از حرفهای نگفته در من جاری شد. عزیز من! دل چشمه‌ای پاک است پرنده‌ای زیباست نهالی نورسته است که باید مواظب آن باشی. ما چه بلاهایی بر سر این دل می‌آوریم! بگذار در فرصتی دیگر بحث را ادامه دهیم.