بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

باید نامش محمد باشد
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

 این مطلب از نوشته های آن یکی وبلاگ است که برای ثبت در تاریخ می آورمش به این یکی وبلاگ تا یادی کنم از ماه رمضان سه سال قبل که بی نظیر بود. دلم تنگ شده برای یکی از این محمدها..

 

اینکه آدم هر شب یک جایی برود که کلی آدم دیگر هم هست چند تا خوبی واضح دارد: اولا حتما آنجا یک آدم خیلی خوب آمده که تو هم خیلی دوستش داری، دوم اینکه بُعد اجتماعی وجودت که بدجوری در قفس غربت و بی همزبانی پژمرده نفسی می کشد، سوم اینکه دوستان قدیمی ات را می بینی به خصوص دوستان باصفای واترآبادی ات را -که از تو ایشان را حسابی یاد باد- و دست آخر اینکه دوست تازه پیدا می کنی.

 

یک شب که زود رسیدم مسجد دیدم یک نفر  رو به محراب ایستاده و با صدایی زیبا اذان می گوید. با خودم گفتم احتمالا عرب است. وقتی اذانش تمام شد و رویش را برگرداند دیدم نه! تیپ و قیافه اش ایرانی است. چند بار هم در حین افطار و طول مراسم دیدمش. لبخند از گوشه ی لبهایش نمی افتاد با خودم گفت باید اسمش محمدباشد. تنها اسمی که برازنده ی او بود. شبهای دیگر هم دیدمش. از آن بچه مسجدی های گل گلاب بود که سرشان درد می کند برای کار فی سبیل الله. همانهایی که دیده نمی شوند اما از خواب و خوراکشان می زنند تا تو سر ساعت افطار کنی و راحت روی صندلی بنشینی و با حرفهای آسمانی دکتر پرواز کنی.  

دلم می خواست که با او دوست بشوم. یک شب هم خیلی به هم نزدیک شدیم: محمد آمد روبروی من نگاههایمان در هم گره خورد یک لحظه مکث کرد، تا خودم را جمع و جور کردم که سلام کنم کاغذ اعلانی را به دستم داد و رفت سراغ نفر بعدی!

من اما درسم را خوب بلدم! می دانم که اگر قرار باشد بشود می شود... یک شب تنها رفتم مسجد. در آخرین ایستگاه مترو پیاده شدم و سوار اتوبوس شدم. در اولین ایستگاه محمد سوار شد. سرم را از روی کتاب بالا آوردم مرا ندید و گذشت!

غلام نرگس جمّاش آن سهی سروم  ...   

من اما درسم را خوب بلدم... وقتی پیاده شدیم پشت چراغ قرمز به هم رسیدیم. سلام کردم، با همان لبخند قشنگش جواب داد. از ایستگاه اتوبوس تا مسجد پیاده ۱۰ دقیقه راه است. مسیر باصفایی است که از کنار نهری می گذرد. هوا هم عالی بود. حالا دوست شده بودیم. اسمش را پرسیدم گفت : محمد. بلند خندیدم... کمی بعد گفت که اهل شیراز است و تازه چند ماهی است که به کانادا آمده. من به یاد آن شعری افتادم که سال ۷۳ از علی معلم در حافظیه شنیدم:

هر خوب که در جهان بود شیرازی است۱!!!

حق است که خوبان همه از یک شهرند

محمد پرسید که دلت تنگ نمی شود برای شیراز؟ شروع کردم به خواندن شعری که تا ف را گفتم تا فرحزاد رفت:

هر باغبان که گل به سوی برزن آورد

شیراز را دوباره به یاد من آورد۲

به به! اهل شعر هم که هست!

میهمانی که تمام بشود دلم تنگ می شود برایش .

 

پی نوشت:

۱- تو ای خواننده وبلاگ! تو آدم خوبی هستی! برو از پدرت، پدر بزرگت، بپرس حتما یک رگ شیرازی داری!  (راستی، شاعر این شعر سلیم تهرانی است یعنی شیرازی نیست!)