بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

قصه های محال
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

من پریشان تر از زلف بیدم

تازه از شهر طوفان رسیدم

 

از بیابان هجران گذشتم

تو چه می‌دانی از سرگذشتم؟

 

هر چه من دیده‌ام زخم کاری است

آخر مستی ما خماری است

 

راوی قصه های محالم

تشنه‌ی اتفاقی زلالم

 

قصه پر می زند در گلویم

طاقتش را نداری بگویم ...