بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خیالی که با من است
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: برگزیده ها ، انسان ، تهران

من چند خاطره شیرین دارم از سال های دور که نگه داشته ام برای خودم. اما گاهی از سینه ام سر می روند و وادارم می کنند که به نوشتن فرو بنشانم شان...

باور نمی کردم که اهل کرمان باشد. قیافه اش به شمالی ها یا ترک ها می خورد. لااقل تصور من این بود که کرمانی ها سبزه تر هستند. حتی به گمانم این را به خودش هم گفتم. او هم شاید گفته باشد که پدرش اصالتا از شهری دیگر است. شیرازی ها و کرمانی ها همیشه دوستان خوبی بوده اند. نمونه ی معروفش خواجوی کرمانی است.

 اولین بار که دیدمش زمستان بیست سال پیش بود، دومین مسابقات شعر مدارس سمپاد، سالن اجتماعات دبیرستان علامه حلی تهران. من روی سن داشتم شعر می خواندم. یک غزل مثنوی بود:

دلم برای سرودن بهانه می گیرد / غم آمده است و در این سینه جا نمی گیرد

آن روزها قدری تحت تاثیر رضا امیرخانی بودم -که آن ایام بیشتر شاعر بود- و سعید شریعتی. عادت داشتم موقع شعر خوانی نگاهم را آهسته بین حضار بچرخانم تا با آنها ارتباط برقرار کنم. یک دفعه نگاهم جایی گیر کرد. "او" داشت با دقت عجیبی به شعرم گوش می داد. هنوز هم بعد از بیست سال یادم نمی آید کسی آن طور به شعرم گوش داده باشد. خوب یادم هست پیراهن آبی خوش رنگی پوشیده بود که با رنگ روشن موهایش ترکیب قشنگی ساخته بود. آن روزها مردم زیاد رنگ شاد نمی پوشیدند. 

نمی دانم از حیا بود یا از غرور که بعد از شب شعر سراغش نرفتم. شب به اتاق هایمان رفته بودیم که استراحت کنیم اما مگر شاعران وقتی با هم بیفتند می خوابند؟ چندتا از رفقای پارسال، امسال هم آمده بودند. داشتیم دور هم شعر می خواندیم و بحث ادبی می کردیم. خوب یادم هست که یکی دو تایشان اهل لرستان بودند به قول خودشان لر پشتکوه. اتاق ما دو در داشت: یک در اصلی و یک در کاذب که قفل بود. من به آن در تکیه داده بودم و حین حرف زدن با دستگیره در بازی می کردم. یک دفعه یک نفر گفت: بفرمایید تو! دستپاچه گفتم: در قفله. صدا گفت: خوب ما میایم پیش شما. بعد دو نفر آمدند به اتاق ما. یکی از آن دو نفر "او" بود.

یادم نیست و مهم هم نیست که چه گفتیم و از کجا گفتیم، آنقدر هست که طعم شیرین آن لحظه ها هنوز زیر دندانم باقی است. یادم هست که شعر سپید می گفت و به شاملو علاقه داشت و من به هیچ کدام! صحبت از درس و بحث شد. برایش گفتم که فردا قرار است به مرکز المپیاد بروم تا بچه های تیم فیزیک را ببینم. دوست سفرکرده ام رضا صادقی -که آن سال مدال نقره المپیاد جهانی ریاضی را گرفته بود و شاعر هم بود- این ملاقات را جور کرده بود. آدرس دقیق هم داده بود که از چارراه لشکر پیاده می روی میدان منیریه سوار اتوبوس فلان می شوی تا میدان ولیعصر. یعد از آنجا سوار تاکسی های ونک می شوی از ونک تا شیرخوارگاه آمنه پیاده می روی ... حتی یادم هست که سوار تاکسی که بودم رادیو پیام آهنگ شادی از سراج گذاشته بود: 

دردم از یار است و درمان نیز هم / دل فدای او شد و جان نیز هم

و من در حیرت بودم که این تهرانی ها چقدر رادیوی شان شاد است! 

گفت که او هم به المپیاد شیمی علاقه دارد و دوست دارد با بچه های تیم شیمی صحبت کند. شادان قرار گذاشتیم برای فردا و مسواک زدیم و هر کدام به اتاق خودمان رفتیم و خوابیدیم.

فردا از او خبری نشد. هیچ راهی نداشتم که خبری از او بگیرم. راهم را گرفتم و رفتم به ونک. بچه های تیم فیزیک را دیدم. یک آقای شیرازی هم در تیم شیمی بود به اسم رضا منصوری. درباره المپیاد شیمی هم از او کلی اطلاعات گرفتم. عصر رفتم به مهرآباد. حتی یادم هست که ساعت پروازهایمان به هم نزدیک بود (15:45 و 16:10). در دلم کورسوی امیدی بود. من زودتر رفتم به فرودگاه. او را ندیدم. ساعتی بعد پرواز کردم به شیراز. نه آدرسی از او داشتم نه شماره تلفنی. یادم هست که اسمش آرین بود.

ایمان داشتم که آرین را تابستان سال بعد در دوره المپیاد خواهم دید. وقتی برگشتم سرم با فیزیک گرم بود. از عجایب روزگار این بود که مدرسه ما آن سال دبیر فیزیک برای سال سوم دبیرستان نداشت. اما من و یک نفر دیگر در مرحله کشوری المپیاد پذیرفته شدیم. آدم خودش بنشیند درس بخواند مفید تر است انگار! 

غیر از شادی قبولی در المپیاد -که خوب یادم هست وفتی زنگ زدند خانه ما و خبر را دادند رفتم توی حیاط، جیغ زدم و پریدم روی گردن پدرم و سینی از دست او افتاد و استکان ها شکست- یک شادی دیگر هم داشتم که آرین را خواهم دید و دست کم سه ماه با هم هستیم.

تهران که رسیدم آرین را ندیدم. یک نفر از کرمان در المپیاد شیمی قبول شده بود به نام آقای علوی. از قضا هم مدرسه ای آرین بود. سراغش را گرفتم. گفت که قبول نشده. احساس کردم خیلی با هم صمیمی نبوده اند.

روزهای گرم تابستان می گذشتند. شیرازی ها و اصفهانی ها هم اتاقی بودند. هشت نفر در هر اتاق. من دوستان خوبی پیدا کردم که تا به امروز بعضی از این دوستی ها به گرمی ادامه دارد. تا اینکه یک روز همان آقای علوی گفت که یک نفر اینجاست که می خواهد تو را ببیند.

آخرین باری بود که آرین را دیدم. گفت که اسم مرا دیده که قبول شده ام و خیلی خوش حال شده. داشت برای کنکور پزشکی آماده می شد. حدود یک ساعت با هم بودیم. مهم نیست که چه گفتیم و از کجا گفتیم، برای هم شعر خواندیم یا نخواندیم؟ مهم این است که در حافظه ابدی من دو نفر ساعت 5 عصر روز چندم مرداد روی یک تخت در حیاط مرکز المپیاد نشسته اند و دارند صمیمانه ترین حرف های عالم را با هم می زنند. آن دو نفر از حصار زمان و مکان بیرون آمده اند حتی الان هم که من دارم این سطرها را در سحرگاه دوم ماه رمضان سال ۱۴۳۴ هجری تایپ می کنم، آن دو نفر هنوز روی آن تخت نشسته اند و برق شادی در چشمان شان پیداست.