بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کبوتر پر زد...
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه

این روزها این صفحات پرخواننده شده ظاهرا مشکل خود ما بودیم که با رفتنمان همه چیز درست شد! ولی باور کنید خواندن پیامهای شما برایم مثل اکسیژن می‌ماند و به من انرژی می‌دهد که بیشتر و بیشتر بنویسم. هرروز صبح که به اتاق ، یا بقول اینجایی ها office می‌آیم اولین کارم ورود به این بهشت و جستجوی ردپای شماست.

امروز یک غزل برایتان دارم. پسندیده نیست که یک شاعر کارهای خودش را تفسیر یا از آنها تعریف کند اما شاید این غزل حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشد و به نحوی در ادامه بحث عشق و عاشقی  باشد.
این شعر که بعضی از دوستان خواسته بودند جز آخرین سروده هایم درایران است و به تصور خودم کار خوبی از آب درآمده . در آن روزهای سخت که در دوزخ قهر بودم و شاهین روزگار ، به دنبال صید من بود پنجره ای از عشق - عشقی بی وصال- به روی من باز شد. حالا که کبوتر پر زده می‌توان این غزل را نوشت:


شهر در بی خبری بود که لیلی در زد

مرد ، عاشق شد و از مشرق هستی سر زد

گوهری گمشده در شهر بنی‌آدم بود

مردِ عاشق همه جا گشت به  هرجا سر زد

...تا نگویی که من از یاد تو دور افتادم

تا بدانی دل بیچاره من پرپر زد

تو پر از پرده عشاقی و این مطرب مست

چنگ برداشت و با عشق تو تا آخر زد

دوزخ قهر تو با ماست بهشت تو کجاست؟

صبر کن! آتشت این بار به خاکستر زد

ای برآورده گل از سنگ! قفس را بشکن

بی قرارم که بگویند : کبوتر پر زد ...