بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

در پرده بی هم کلامی
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

در نوشته های قدیمی‌ام یک عبارتی زیاد تکرار شده: « از آنهایی بود که در چشمانشان راز هبوط آدم دیده می شد». اینکه راز هبوط آدم چیست بماند اما بعد از مدت ها یکی از همین آدم ها را دیدم، چه دیر!

نمی دانم چه شد که یک دفعه شروع کردم به حرف زدن آبشار کلمات از بلندای خیال من فرو می ریخت و در دشت نگاه رام او جاری می شد. حرف هایی که سالها در پرده بی هم کلامی مستور بودند ناگهان پرده برانداخته بودند. دل از سینه به زبان آمده بود و آنجا که کلام بازایستاده بود نگاه، سخن آغاز کرده بود

اینکه چه گفتیم و از کجا گفتیم چندان مهم نیست اینکه مخاطب که بود مهم بود...