بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آن صوت داوودی
ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مرگ ، انسان ، ایران

 

همسرم دوست داشت عقد ما در حرم امام رضا جاری شود. بلیت گرفتیم برای مشهد. صبح جمعه 15 ذی حجه روز تولد امام هادی که آن سال مصادف بود با 15 ماه قشنگ دی ساعت 9 صبح خطبه عقد ما در حرم امام رضا جاری شد. حاج رضا انصاریان یکی از خادمان و مداحان حرم امام رضا خیلی زحمت کشید برای این قضیه. عاقد ها رو او جور کرد که دو سید محترم بودند. اجازه اجرای مراسم را هم او گرفت. بعد از مراسم ما را دعوت کرد به آسایشگاه خدام که در طبقه فوقانی حرم است. وسط دیوارهای حرم آسانسوری است که با آن بالا می روی و بعد وارد قسمت اداری می شوی. به ما چای و نبات تعارف کرد. یک پنجره ای هم آنجاست رو به حرم. از من خواست که شعر بخوانم. گمانم این غزل را خواندم:

مرا هرچند ناچیزم به درگاهت نمی خوانی؟

مگر دردم نمی بینی؟ مگر حالم نمی دانی؟

شنیدم میهمان ها را نمی رانی ز درگاهت

دلی پر آرزو دارم که می آید به مهمانی ...

خود حاج رضا هم چند بیت با صدای زیبایش خواند. بعد هم دو تا ژتون ناهار حرم هدیه داد به من و عروس خانوم. آقای انصاریان وسیله ای شد برای رقم خوردن یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی ما را.

حاج رضا انصاریان را از سالها قبل می شناختم که برای شب شعر عاشورا با آقایان اکبرزاده و شفق و موید و خوش چهره از مشهد به شیراز می آمد. خودش شاعر نبود اما شعرهای زیبا و سنگینی را با صوت دلنشین اش اجرا می کرد. بسیار خوش اخلاق و متواضع بود. اهل دل بود.

امروز که خبر پروازش را شنیدم خیلی دلم گرفت. حالا یک خط در میان دلم می رود به رواق دارالولایه ...

پی نوشت

مصاحبه مجله خیمه با حاج رضا انصاریان