بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

... بس که شد این دایره تنگ
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، بیدل ، حافظ ، سیاست

از مقتضیات زندگی در غربت خانه به دوشی است. از آنجا که آدم ها در غربت اصالتی ندارند، کمتر وابستگی دارند ‌و سبکبار تر هستند. چند صباحی با تو هستند و می روند. (البته آنها که چند وجب خاک را به اسم خودشان سند می زنند قدری گیر می افتند.) در این شرایط آدم اگر دوستان تازه ای پیدا نکند دایره دوستانش تنگ تر و تنگ تر می شود یک وقت می‌بینی کار به جایی می‌رسد که به قول بیدل: مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ.

 خیلی از دوستان خوبی که می روند جایگزینی ندارند. من هنوز کسی پیدا نکرده ام که جای سعید و عباس و طه را بگیرد. تهران که بودم عباس و سعید را دیدم. دوبار رفتم به دانشگاه امیرکبیر که عباس آنجا استاد شده. سه شنبه روزی، ناهار را با هم خوردیم. عباس با همان صفا و صداقت قدیمی اش، مهربان بود و دل نشین. خوش حال شدم که عوض نشده. دعوت کرد فردا شب به خانه اش برویم گفت سعید و چند تا از بچه های واترآباد هم می آیند. ما عازم قم بودیم به قصد زیارت و دیدار با استاد.

فردایش در دانشگاه شریف سخنرانی داشتم. سعید آنجا استاد شده. ناهار میهمان استادم بودم. سعید هم همان موقع رسید و باب آشنایی بین این دو بزرگوار باز شد. سعید آنقدر صمیمی بود که یادم رفت چهار پنج سال است همدیگر را ندیده ایم. همیشه بحث کردن با او را دوست داشته ام بس که مستدل حرف می زند. از صحنه های به یاد ماندنی سفر این بود که در رستوران دانشگاه تعداد زیادی از دوستان قدیمی را دیدم که حالا هر کدام در دانشکده ای استاد شده بودند. حس کردم در آنجا بیشتر از اینجا دوست دارم. دلم بد جور هوس برگشتن کرد. البته امکان زندگی در تهران معمای بزرگی است برایم.

 اما این قصه را نوشتم به خاطر همان بیت بیدل که حکایت این روزهای آب و خاک ماست. تو هم اگر این روزها دل توی دلت نیست می توانی شروع کنی به حفظ کردن شعر های حافظ:

 پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان

ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن!

 آن اتفاقی که من دوست داشتم نخواهد افتاد. مانده ام با افسردگی بعد از این ماجرا چه کنم؟!