بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یک سالگی اخل بابا
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، شعر خودم

دخترکم، عروسکم دیروز یک ساله شد. به همین سرعت یک سال شیرین و پر ماجرا گذشت. من کمتر وقت برای نوشتن یا تماشای فیلم یا کارهای شخصی دارم اما همیشه دلم می خواهد زمان بیشتری را با مریم باشم. روزهایی که دیر از سر کار بر می گردم ناراحتی در چهره هر سه ما پیداست. این روزها کارم کمی زیاد شده.

مریم حالا صبح ها کنار ما می نشیند و نان و کره می خورد. انگور و پرتقال را بسیار دوست دارد. این یکی را حتما به پدربزرگش برده. یک و دو و پنج (!) را هم می شمارد. وقتی به او می گویم عسل بابا جواب می دهد اخل! موقع نماز می نشیند روی سجاده و سجده می رود البته به جای پیشانی دهانش را بر مهر می گذارد. گاهی شبها قبل از خواب برایش قصه می سازم. دیشب قصه سهراب و گردآفرید را بازسازی کردم. نکته داستان هم اینجا بود که همه سوار اسب می شدند و پی تی کو پی تی کو می کردند. مریم این حرکت را دوست دارد. صدای بعضی حیوانات را هم در می آورد. عروسک هایش را نوازش می کند. یک ببعی دارد که خیلی دوستش دارد گاهی موقع خواب ببعی را بغل می کند. یک جفت کفش های جیغ جیغو دارد که پایش می کنیم و به زمین بازی بچه ها می بریمش. مریم از اکثر بچه ها کوچکتر است زیاد تحویلش نمی گیرند اما او دنبال بچه ها راه می افتاد و اسباب بازی هایش را به آنها می دهد.

( این چند خط را هم همین الان مریم گلی تایپ کرد:

=ج= =

 :=

جج

-چچ)

گل خردادی ام پاینده باشی

همیشه خرّم و خوش خنده باشی

بهار زندگانی با تو زیباست

الهی تا قیامت زنده باشی