بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خوب من! عاشق بد نداری
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ٥ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

روزی ای آشنای قدیمی

عابر کوچه های صمیمی

یاد من کن که این گوشه گیرم

مثل گل های قالی اسیرم

یاد من کن که یاری ندارم

بگذر از کوچه ی بی بهارم

وای! اگر بگذری عاشقانه

می زنم تا بخواهی جوانه

عاشقی می کنم بی اجازه

می سرایم غزل های تازه

می گشایم کتاب و قلم را

می نویسم از اول خودم را

فارغ از قیل و قال بقیه

می روم روز و شب حافظیه

 

از همان دم که یاد تو در زد

شعله خاطرات تو سر زد

آرزوهای از یاد رفته

شادی عمر بر باد رفته ...

از تو پنهان شدم ذرّه ذرّه

رفتم از قلّه تا قعر درّه

بال پرواز من! آسمانم

حیف من نیست اینجا بمانم؟

تو نباشی فنا می شوم من

کاهِ بی کهربا می شوم من

خنده ای کن که باران بگیرد

سالِ بی آب پایان بگیرد

در بیابان جان گل بروید

روی هر شاخه بلبل بروید

باغ رویای من! باغ انگور!

عاشق خنده هاتم من از دور

بی نهایت شدی حد نداری

خوب من عاشق بد نداری

نمره ات بیست! کارت درست است

زندگی بی تو از پایه سست است

* * *

آشنا! آشنای سبک بال!

از تو دورم نه یک سال صد سال

حرف دل بر زبانم نیامد

شادی اندازه غم نیامد

واژه هایم تلاطم ندارند

سر به صحرای غم می گذارند

 گوشه ای رفته از یاد مردم

می شوم در غبار زمان گم

تورنتو - اردیبهشت ۹۲