بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از عشق و عاشقی (2)
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شیخ اشراق

عنوان بحث مرا بر سر ذوق آورد آنقدر که زودتر از موعد دست به کار نوشتن بخش دوم شدم. احساس می‌کنم هزاران حرف نگفته دارم و افسوس می‌خورم که چرا زمان کم است وگوش شنوا کمتر.

 

زندگی این فرصت را به من داد تا با انسانهای زیادی آشنا شوم و از سالها قبل فهمیدم که آدم می‌تواند انسانهای بسیاری را در قلبش جای بدهد بدون اینکه جای یکدیگر را تنگ کنند. بنابراین به این گفته که دل فقط جای یک نفر است اعتقادی ندارم مگر اینکه آن یک نفر از همه عالم هستی بالاتر باشد. (اجازه بده فعلا بحث را زیاد آسمانی نکنیم و همانطور که تو می‌خواهی روی همین زمین خودمان قدم بزنیم!)

 

در دوران تحصیل آدمهای جذابی را می‌دیدم که غیرقابل نفوذ به نظر می‌رسیدند طوریکه آدم فکر می‌کرد اینها از نظر روابط اجتماعی بسیار ضعیف هستند و توانایی برقراری یک ارتباط ساده را ندارند. روی بعضی از آنها دقیق شدم و فهمیدم که یک وابستگی عاطفی به جنس مخالف دارند. دل در کمند گیسوی یار گرفتار بود و جان در آتش انتظار بیقرار! شاید این دلبستگیها برای من و تو هم پیش آمده باشد یا در آینده پیش بیاید، اما دلیل نمی‌شود که انسان اطراف خودش را نبیند و فرصتهای گرانبهای دوست یابی و تجارت دل را ارزان از دست بدهد. این دوران، دوران شناخت انسانها و کسب تجربه است. انسان تشنه اولین سراب را آب می‌پندارد و وقتی به خود می‌آید که تا کمر در کویر فرو رفته باشد. حالا بگذریم که این روابط یکسویه عاطفی بخصوص اگر به شکست منتهی شود، انسان را گوشه گیر، بی اعتماد و کمرو می‌کند و افت تحصیلی و یکی دو ترم مشروطی حداقل هزینه آن است.

 

من عاشق عشقی هستم که انسان را به رقص بیاورد، به او پروبال پرواز بدهد و او را وادار کند که زیباترین غزلهای زندگیش را بسراید:

 

شهر در بی خبری بود که لیلی در زد

مرد، عاشق شد و از مشرق هستی سر زد

گوهری گم شده در شهر بنی‌آدم بود

مردِ عاشق همه جا گشت به  هرجا سر زد

 

می‌خواهم از یک راز قدیمی سخن بگویم، رازی که در چشمهای عاشق است و من به آن راز هبوط آدم می‌گویم و برای این عنوان دلایلی دارم که مفصل است. نگاه پیش از کلام و بیش از کلام منتشر می‌شود، این نگاه، حتی اگر محجوب و سربه‌زیر هم باشد می‌توانی از لابلای صفحات آن  خطوط دلبستگی صادقانه و محبت دوسویه را بخوانی به شرطی که با رسم‌الخط دلدادگی آشنا باشی. اگر یکی از این نگاهها نصیب تو شد، فرصت را غنیمت بشمار و برای آغاز دوستی، صادقانه پیش قدم شو. در این وقتها غرور کاذب تو هشدار می‌دهد که نرو! بمان! بگذار او جلو بیاید اما ...

 

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

 

البته لازم نیست اینقدر شلوغش کنی! آنچه باقی می‌ماند تفسیر کلمه صادقانه است که می‌بینی چندبار روی آن تاکید کرده‌ام. صداقت شرط بقای دوستی است و دروغ بزرگترین گناهی است که می‌شناسم. بعضی گناهها جسم تو را آلوده می‌کنند اما دروغ روح تو را. ارتباطی که با دروغ و فریب آغاز شود فرجام خوشایندی نخواهد داشت، مثل همین دوستیهای خیابانی و جزوه قرض کردنهای آنچنانی. خیلی از دروغها ریشه در بیماریهای روحی و کمبودهای شخصیتی دارد. یاری بگزین که بیمار نباشد... اگر به صداقت یار خود ایمان داری دیگر رهایش نکن. باور کن معیارهایی مثل زیبایی تحصیلات و وضع خانوادگی چه در ازدواج و چه در دوست یابی معیارهای دست چندم محسوب می‌شوند.

اجازه بده این بخش را هم با جملاتی دیگر از کتاب مونس العشاق اثر شیخ اشراق به پایان ببرم :

عشق... شوریده قصد مصر کرد، آواز و ولوله در شهر مصر افتاد، مردم به هم برآمدند... هیچ کس برکار او راست نبود. نشان سرای عزیز مصر بازپرسید و از در حجره زلیخا سر در کرد. زلیخا چون این حادثه دید برپای خاست و روی به عشق آورد و گفت: ای صدهزار جان گرامی فدای تو از کجا می‌ایی و کجا خواهی رفت و تو را چه خوانند؟

عشق جوابش داد که من از بیت‌المقدسم از محله روح آباد از درب حسن. خانه در همسایگی حزن دارم، پیشه من سیاحت است، صوفی مجردم و هر وقتی بر طرفی زنم و هر روز به منزلی باشم، هر شب در جایی مقام سازم. چون در عرب باشم عشقم خوانند و چون در عجم باشم مهرم خوانند. در آسمان به خرد مشهورم و در زمین به انیس معروفم، اگرچه دیرینه‌ام هنوز جوانم و اگر بی برگم از خاندان بزرگم. قصه من دراز است، ”فی قصتی طول و انت ملول“. اگر احوال ولایت خود گویم و صفت آن عجایبها کنم که آنجاست شما فهم نکنید و در ادراک شما نیاید...