بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پرنده ای تنها
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ٧ بهمن ۱۳۸۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

حالا در شیراز هستم. شهری زیبا پر از خاطرات شیرین. پر از دوستی های ماندگار. در شیراز هیچوقت دلتنگ نمی‌شوم.
امشب به اهواز می‌روم. برای شروع یک زندگی تازه .
ای سرنوشت شیرین!
پرنده دارد به سوی تو می آید. در شب گلهای چادرت جایی برای او باز کن. این پرنده تنهای تنهاست!

غروب روزی از این روزها
پرنده‌ای تنها
کنار پنجره ات بال بال خواهد زد
برایش آب بیاور
اگر دلت فوران کرد دانه‌ای بگذار

و آن پرنده معصوم
آب و دانه نخواهد خورد
اگر پرنده نمرد
بمان
دو آفتاب نگاهش کن
پس از اذان غروب
پرنده پیدا نیست
پرنده در شب گلهای چادرت جاریست