بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از کلمپه تا کاپوچینو
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، حسب حال

الان که این سطور را می نویسم همزمان در مطبخ مشغول طبخ یتیمچه کدو هستم. ما ایرانی ها در اسم گذاری نظیر نداریم. خدا نکند با یکی بد باشیم پدرش را در می آوریم. این غذای بینوا هم همین بلا بر سرش آمده. چون در طبخ آن از گوشت خبری نیست پدرش را کشته اند. 

حقیقتش حس کردم به قول قدیمی ها گرمی ام شده. رفتم از مغازه عبدل دو تا کدوی اسماً قلمی اما به واقع لندهور خریدم برای غذای امشب. گمانم تقصیر کُلُمپه های ابوالحسن است. این رفیق کرمانی ما وقتی از تهران می آمدیم یک جعبه پر و پیمان کلمپه (محصول قنادی رضا خیابان بهمنیار کرمان) به ما لطف کردند. اصل جنس است لامصّب! تا دلمان هوای وطن و اهل و عیال می کند بالاجبار یکی می اندازیم بالا. شاید فردا نصفش را خیرات کنم بین بچه های شرکت.

صبح سحر لوچان ایمیل زده که مقاله ما پذیرفته شده. فکر کنم از وقتی پدر شده دیگر خواب ندارد. همین هفته قبل بود که داشتیم جواب داورها را می نوشتیم. ندیده بودم به این سرعت جواب بدهند. معلوم است سردبیر مجله سمبه اش پر زور است. صبح هم که داشتم در آشپزخانه شرکت برای خودم کاپوچینو درست می کردم لوچان از راه رسید. گل از گل اش شکفته بود. گمانم اولین مقاله ژورنال اوست. حقیقتش وطن که بودم از کاپوچینو و این قرتی بازی ها خبری نبوده. دل تبعیدی ما هم لک زده بود برای کاپوچینو و اسپرسو. لوچان اینقدر مخ ما را گرفت به کار که کاپوچینو سر رفت و عیش ما منغص شد.

دو ساعت بعد دوباره سرو قامت آقا نمودار شد. فرمودند بیا امروز ناهار را با هم بخوریم و درباره موضوع مقاله بعدی صحبت کنیم. همین ظرایف را دوست دارم از کار کردن با او. این لحظات ناگهان را، که نظم خشک محیط کار را می شکنند.

معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست . . .